تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

لحظه ي عاشقي

خدايا .شكرت كه اينگونه سفره ي دل باز مي كنم وگفتگوي عشق را باچون تويي اغاز مي كنم.

خدايا.بخوانم يابخواهمت.ميبيني كه چه عاجزانه مي خوانم كه مي خواهمت.

خدايا.مگر چه كرده ام كه دوري ات راسزاست.مكن با دل ويرانه ام كه اني جفاست.

خدايا.مگر نه اين كه تورحيمي ببخش بر من اين عذر كه بسيار كريمي.

خدايا.شب هامان را به يادت مزين كن وروز هامان را به نامت.

خدايا.چشمه هاي معرفت در كوير قلب هامان بجوشان وپرده ي اغماض بر كرده هامان بپوشان.

خدايا.چشمهاي عاشقان جمعه هاي عهد بسته رامرورمي كندودلهاي هجران كشيده مان در ارزوي امدنش شادي وسرورمي كند.

خدايا.ان سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست .خدايابه سلامت دارش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 9:41  توسط نی لبک | 

مي خواستي نروي جبهه!

براي جانبازي كه درزندان جمهوري اسلامي ايران.شهيدشد!

اصلا مي گذاشتي ايران بيفتدبه دست بيگانه ها.به توچه ربطي داشت كه زنان ايراني بشوندكلفت ونوكرعربهاي شكم گنده؟!

حالامثلانصف ايران مي رفت براي عراق.مگراتفاقي مي افتاد؟!

اگرتوديروزنمي رفتي.حتما امروزقاضي زبان درازت نشسته بودجلوي يك افسرعراقي وكفشهايش رابرق مي انداخت.اگرتونمي رفتي.حتماجوانان ايراني توي فقر وگرسنگي وكثافتشان مي لوليدندوانقدرعقب مي ماندندتافرصتي نداشته باشندبراي اعتراض شكسته شدن شيشه ي اتومبيلشان توسط يك

محمد!

محمدرجبي ثاني!

اسماني اش رانمي دانم كه"الله عالم بما لا تعلمون"ولي مازميني ها.براي عشق بازي تو درجه تعيين كرده ايم: محمد. جانباز 35درصد.يعني اگرعشق بازي 100درصدباشد.تو35درصد عاشقي كرده اي!جانباز35درصد اعصاب وروان.35 درصد ديوانگي.ديوانگي

محمد ديوانه

كاش همه ي ديوانه ها مثل تو بودند.كاش من هم باشنيدن "برمشامم مي رسد"ديوانه مي شدم.مثل تو!كاشها.داشتم مي گفتم .اصلا تو چرارفتي جنگيدي؟!

اگرنمي جنگيدي.حتما همسراولت ازت جدا نمي شد.

اگر نمي جنگيدي.حتماپسرودختر17ساله و14ساله ات زندگي ارام تري داشتند.

اگر نمي جنگيدي.مليحه_همسردومت_هيچوقت نمي امدتوي زندگيت.

اگر نمي جنگيدي.من امروز به اين سختي.مجبور نبودم برات چيزي بنويسم.

اگر نمي جنگيدي.اگر موجي نمي شدي وشيشه هاي اتومبيل ان دوپسرجوان سالم بود.تو زنداني نمي شدي.

كاش تو نمي جنگيدي.تاراست راست براي خودت راه بروي.مثل ادمهاي عاقل وسالم!

كاش براي عاقل بودن .هرروزبه25تا قرص نيازنداشتي.

كاش حداقل ان روز شوم ولعنتي.قرص هايت را خورده بودي.

كاش مي توانستي مثل روزهاي جنگ درمقابل متلك هاي ان دو جوان مقاومت كني.تانروي زندان.

كاش مليحه قدرت پرداخت وثيقه راداشت.

كاش توي زندان به تو قرص هايت را مي دادندتا تو را به بند ديوانگان منتقل نكنند.

كاش نمي جنگيدي.تا بدنت توي زندان عفونت نكند.

كاش نمي جنگيدي.تا مليحه مجبور نباشد اينقدربه مسئولين زندان.به خاطرتو خواهش كند.

محمد!

توپركشيدي ورفتي.با عفونت هاي بدنت.باهمان35 درصد ديوانگي ات.باهمه ي دردهاي پنهانت.

ومن مانده ام ويك دنيا بهت وحيرت

ومن مانده ام ازنسل سوم انقلاب وكشوري كه مسئولينش از نسل تواند.نسل جنگ.نسل خون

ومن مانده ام وتيترهاي هرروز روزنامه ها:

"قاضي دادگاه:مي خواست به جبهه نرود."

"5وزيرپاسخ مي دهند."

"هفت مسئول سازمان زندانها وقوه ي قضائيه محاكمه مي شوند."

"مليحه خدمتكاردروغ مي گويد."

محمد!

نمي دانم زخم هاي قلب مليحه ات چگونه التيام خواهد يافت.

نمي دانم پسرودخترت چگونه رفتن اينگونه ي پدرزنداني شان!راباورخواهندكرد.

عيبي ندارد.اين زميني ها بلدندچگونه از پس دردسرها بربيايند!

گفته اندهفت مسئول محاكمه خواهند شد.وانوقت حتماقلب مليحه هم ارام خواهد شد.بايد ارام شوم!اگرهم نشد مشكل خودش است!

مي خواست شوهرش جبهه نرود!نه محمد؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:11  توسط نی لبک | 
انان كه همه چيز دارند مگر تو را به سخره مي گيرند انان را كه هيچ ندارند مگر تو را *** هر كودكي بااين پيام به دنيا مي ايد كه خدا هنوز ازانسان نوميدنيست *** خدابه انسان مي گويد شفايت مي دهم از اين رو كه اسيبت مي رسانم دوستت دارم ازاين رو كه مكافاتت مي كنم *** انان كه فانوسشان را برپشت مي برند سايه هاشان پيش پايشان مي افتد *** ماه روشني اش را درسراسر اسمان مي پراكند ولكه هاي سياهش رابراي خود نگه مي دارد *** كاريز خوش داردخيال كند كه رودها تنهابراي اين هستند كه به اواب برسانند *** خدا نه براي خورشيد ونه براي زمين بلكه براي گلهايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است رابيندرانات تاگور
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:19  توسط نی لبک | 

عجب بوي گل ياسي!

وقتي كنارش مي نشستي يه بوي ياسي مي دادكه مي گي فقط يه شيشه عطرخالي كرده روخودش.حرفاموتندتندمي زدم .به اينجاش كه رسيدديدم انگشت شصت واشاره شودوطرف بيني قلمي اش به كنارچشماش فشارمي دادوسرش روپايين انداخته بودوحرفي نمي زد.

چنددقيقه اي به همين حالت بي حركت ماندكه ناگهان سرشوبلندكردوبه من گفت:معذرت مي خوام.گفتم خواهش مي كنم حاج اقا.من معذرت مي خوام كه باعث ناراحتي تون شدم.دست گرمشورودستام گذاشتوگفت:

مرادردي است اندردل

اگر گويم زبان سوزد

وگر پنهان كنم ترسم

كه مغز استخوان سوزد

گفتم:اگرمي دونستم ناراحت مي شين.اصلامطرح نمي كردم.گفت:نه پسرم حرفتو بزن.گفتم:حاج اقا شعري كه خوندين خيلي به دلم نشست.منظورتون چي بود؟گفت:ماجراش طولانيه.النم تو عجله داري حوصله هم ندارم بگم.خلاصه از اون هرچي انكاروازماهرچي اصرار.تااينكه بالاخره راضي شدبرام تعريف كنه.

15سال پيش بودكه رفتم مكه.اونقدر جمعيت زيادبودكه سوزن مي انداختي پايين نمي امد.درحال حركت باكاروان اعمالموانجام مي دادم يكدفعه متوجه مردجواني شدم كه اونقدرعاشقونه اعمالشو انجام مي داد انگاري دروديوارهم باهاش مي خوندن.همينطورغرق ديدنش شده بودم كه وقتي به خودم اومدم ديدم وسط يه جمعيت دارم تلوتلو مي خورم.يه گوشه نشستم واشكريزان به مردم نگاه مي كردم كه ناگهان احساس كردم دستي به شانه ام خورد.ديدم همان مردجوان است.گفت:نايب نمي خواي؟گفتم:معلومه كه مي خوام.گفت:پس دنبالم راه بيفت.همه ي اعمالمو باهاش انجام دادم.به سجده ي اخركه رسيدمثل بقيه ي سجده ها پا شدم هر چي گشتم پيداش نكردم خيلي ناراحت شدم كه نتونستم ازش تشكركنم.درهمين احوال بودم كه ديدم دونفرازجوانان كاروان خودمون خوشحال به طرفم مي ايند.گفتند:مشهدي رضا كجايي؟بابانمي گي جواب خانواده تو رو چي بديم؟اونا هم مثل توازم پرسيدن چراعطرزدي؟مگه نمي دوني كسي كه محرم ميشه نبايدعطربزنه.گفتم:بخداعطرنزدم.شماها كجايكدفعه غيبتون زد؟گفتن:حالابيابريم بعدابرامون تعريف مي كني.

وقتي سيرتاپيازماجراروبراشون تعريف كردم ريختن سرمو لباسامو پاره پاره كردن.من كه مبهوت بهشون نگاه ميي كردم.اولش سعي كردم خودمونجات بدم.بعدرفتم پيش روحاني كاروانمون كه داشت مثل بقيه گريه مي كرد.گفتم:حاج اقا.مگه اون اقاي جوون كي بود؟سرشو بلندكردوپيشونيموبوسيدوگفت:مشهدي رضا.حجت قبول.خوداقاتضمينش كردن.قدراين حج روبدون.

ازاون ماجرابه بعدهرسال كه رفتم مكه هر چي دنبالشون گشتم ديگه ايشون روپيدانكردم وازاون واقعه چيزي برام نمونده مگريك خاطره والبته اين بوي ياس كه يادگاري هميشه ازسرشونه ام جاريه.

احمد يوسفي صراف

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 18:13  توسط نی لبک | 

طعم صلوات

يك روزكه پيغمبر

ازگرمي تابستان

همراه علي مي رفت

درسايه ي نخلستان

ديدندكه زنبوري

ازلانه ي خودزدپر

اهسته فرود امد

بردامن پيغمبر

بوسيد عبايش را

دور قدمش پرزد

برخاك كف پايش

صد بوسه ي ديگرزد

پيغمبرازاوپرسيد:

اهسته بگوجانم

طعم عسلت ازچيست؟

هرچندكه مي دانم

زنبورجوابش داد

چون نام تومي گويم

گل مي كندازنامت

صدغنچه به كندويم

تايادتوراهرشب

چون گل به بغل دارم

هرصبح كه برخيزم

درسينه عسل دارم

ازقندوشكربهتر

خوش ترزنبات است اين

طعم عسل از من نيست

طعم صلوات است اين

افشين اعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 6:2  توسط نی لبک | 

خدا مهربان است

پرنده ي كوچك كنارديوار خانه ي قديمي.لانه ساخته بود.ارام خواند:خدامهربان است.

شاعركنارحوض فيروزه اي ايستاد.دستي به روي برگ هاي شمعداني كشيدوگفت:خدا مهربان است.

پيرزن نان سنگك داغ رالاي سفره گذاشت وزمزمه كرد:خدامهربان است.

دخترك باشنيدن صداي پاي بابا.به سمت حياط دويدوگفت:خدامهربان است.

دانشجو مسئله ي مشكل فيزيك رابعدازچندروزحل كردوگفت:خدامهربان است.

مردتمام دارايي اش راروي پيشخوان پذيرش بيمارستان گذاشت وگفت:خدامهربان است.

نقلش شكوه سبز درختان وابي پاك اسمان رانقاشي كردوگفت:خدا مهربان است.

مادر به چشمهاي نيمه بازوبي فروغ كودك بي جان دراغوشش نگاهي كرد.ارام گريست وگفت:خدا مهربان است.

كشاورز زير باران رفت.به اسمان نگاهي كردوگفت:خدامهربان است.

دختر.خانه نبود.وقتي امد خانه شان با خاك يكسان شده بود.دخترفريادزد:خدامهربان است.

معلم با دستهاي گچيليوان چاي رابرداشت.كمي نوشيدوگفت:خدا مهربان است.

پدر تلويزيون راروشن كرد.انسانهاي مظلوم و خسته ي سرزمين دور را ديد.گريست وگفت:خدا مهربان است.

پسرك واكسي.روبروي شيريني فروشي ايستاد.بوي شيريني راحس كردوگفت:خدامهربان است.

چوپان درصحراتنها بود.گرگ ها حمله كردندواو فرياد زد:خدامهربان است.

دانش اموز خودكارش رابرداشت.موضوع انشا رابالاي صفحه نوشت:خدامهربان است.

زن.درنوركم چراغ.شلوارهاراوصله مي زدوزمزمه مي كرد:خدامهربان است.

پدربزرگ ديوان حافظ راگشود.لبخندي زدوگفت:خدامهربان است.

و من.وقتي دلم براي كسي كه هرگزنديدمش.جايي كه هرگزنرفته اموحسي كه هرگز نداشته ام.تنگ مي شود

كنار پنجره مي روم.به ماه نگاه مي كنم وزيرلب مي گويم:خدا مهربان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 6:0  توسط نی لبک | 

اللهم كن لوليك الحجةابن الحسن

صلواتك عليه وعلي ابائه

في هذه الساعة وفي كل الساعة

وليا وحافظا وقاعداوناصرا

ودليلا و عينا حتي تسكنه عرضك طوعا

وتمتعه فيها طويلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 9:8  توسط نی لبک | 

فاجعه ي ملي

ديروز: وقتي رمز عمليات.يا ابالفضل العباس(عليه السلام)اعلام شد.بچه هادرحالي كه چشمانشان عاشقانه مي باريد.ابهاي قمقمه ها رابه تن تشنه ي زمين ريختند وبا لب هاي تشنه تا شهادت دويدند.

-امروز:گروهي تشنه ي قدرت.باپشتوانه ي زروزور وتزويرتابلنداي ارزوهاشان يك نفس مي دوند.

-ديروز:بچه ها بالباني پر خنده ازشهد شهادت مي گفتندوپيشاپيش تبريك گوي اناني مي شدند كه نور بالا مي زدند.

-امروز:كساني ازمرگ گريزان .از وحشت مردن به مرگ مردم رضا مي دهند.

-ديروز:نوجوانان دوازده ساله رقص مرگ مي كردندوبانارنجك به زير تانك مي رفتندوباخورشيد همسايه مي شدند.

-امروز:بسياري باچشمان بسته.درپناه شب تاعمق تباهي مي روندتارقص زندگي؟!كنندوشادباشند.

-ديروز:مادران فرزندانشان رابه استانه ي شهادت وشهود بدرقه مي كردند.

-امروز:كم نيستند مادراني كه دختركان نورس خودرابه بازار نگاه هاي هوس الودوتنهاي پر گناه مي فرستند.

-ديروز:بچه ها امان تانكهاي تي72 عراقي رامي بريدند.

-امروز:بنزهاي 375 ميليون توماني فلان مسئول وبهمان غيرمسئول امان بچه ها رامي برد.

-ديروز:امام انقلاب.بچه هاي پابرهنه ي انقلاب.امان كاخ ها رامي بريدند.

-امروز:كاخ ها.كوخ ها را.كوخ هاي انقللبي نشين رابه تاراج برده اند.

-ديروز:به خارج نيروي فرهنگي صادر مي كرديم.امام موسي صدر.چمران.حاج احمد متوسليان.كاظم اخوان

-امروز:خجالت مي كشمبه كشورهاي حاشيه ي خليج فارس

-امروز:كشتي ها.دختركان تازه بالغوزيبا رويان ديار فارس راقاچاقي ازاب مي گذرانند.تا بي ابرو

-ديروز:مادري پسر ده ساله اش رابراي اعزام به جبهه به ستاد اعزام مي بردواشك مي ريخت تارويش رازمين نگذارندوفرزندش را راهي كنند.

-ديروز:خانه هاحريم داشت.خانه ها حرم بود.امن بود

-امروز:امروزامروزنه حرمي مانده است نه حريمي!

-ديروز:مرگ هم سرشاراززندگي بود.زندگي جاويد

امروز:زندگي لبريز مرگ است.مرگي نفرت انگيز

ديروز:عشق بود.بي رنگ

-امروز:هوس باهزار رنگ.الوده به هزار ننگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 8:49  توسط نی لبک | 
اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 15:47  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM