![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه |
|
خدا گفت : زمين سردش است - چه كسي ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلي شعله را در سينه اش گذاشت .سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد ' ليلي هم لبخند زدـ ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا حظ ميكرد................................ ليلي مي ترسيد ـ مي ترسيد آتش اش تمام شود . مجنون هيزم آتش ليلي شد. آتش ماند ، زمين خدا گرم شد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 7:16 توسط نی لبک |
|
|
اتل متل يه بابا... اتل متل يه بابا زد تو ديوار با كله بعد مامانو هلش داد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 0:56 توسط نی لبک |
|
|
شكوا چند قرن است كه احرام تماشا داريم بر زبان نام اهورايي مولا داريم چند قرن است دعا بوي فرج مي گيرد و سراغ كسي از جمعه ي حج مي گيرد چند قرن است و زمين اوج مداوم دارد جمكران غلغله ي قامت قائم دارد چند قرن است كه اندوه نبودن داريم گريه بغضي است كه در دست گشودن داريم چند قرن است ولي جاي تبسم خاليست جاي دل در نفس جاري مردم خاليست قطره مانديم ويك پنجره دريا نشديم كج نشستيم كه شايسته ي مولا نشديم شيعه گفتيم ولي جاي عمل خالي بود شيعه بوديم ولي مشق دغل عالي بود حرف همسايه شنيديم ، يتيمان بودند نيمه شبها نفس آشفته ي يك نان بودند حرف همسايه شنيديم كه دزد آمده است و شنيديم كه يك حرمت غارت شده است حرف همسايه شنيديم كه بيماري هست يك مسلمان نه كه انسان گرفتاري هست و شنيديم ، نه، ديديم پريشاني ها شهرها را همه آشفته ي شيطاني ها فتنه ديديم كه در شكل فساد آمده است آنچه گفتيم كه يك لحظه مباد آمده است كوچه در كوچه فساد است كه جان مي گيرد دامن مرد وزن وپير وجوان مي گيرد وكسي فكر كسي نيست دعا تعطيل است خانه در خانه سكوتيم صدا تعطيل است اين چه فصلي است، جماعت به كجا مشغولند؟ فصل زردي كه درختان به ريا مشغولند جاي گل وسوسه در باغچه ها مي رويد جاي قرآن تله در طاغچه ها مي رويد تله ي تازه كه شيطان رجيم آورده است نو فريبي كه به هر جاي زمين گسترده است ما كه هستيم ، خدايا! به كجا مشغوليم ظاهر اين است كه ما هم به دعا مشغوليم همه د رمعرض شيطان و مسلمان در حرف راهيان سفر روشن ايمان در حرف همه بيگانه ز خويشيم و به ظاهر با خويش ظاهر آراسته داريم و به باطن تشويش شيعه هستيم ولي شيعه ي حرفي هستيم آدمي تازه ولي آدم برفي هستيم شيعه ارثي است كه در خانه ي خود مي بينيم ادعايي است كه بر شانه ي خود مي بينيم شيعه اين نيست كه هستيم بيا بر گرديم به نخستين نفس سبز دعا بر گرديم پيش از اين شيعه شكوفايي باور ها بود آنچه در آينه ي جان ابوذر ها بود شيعه در شيوه ي سلمان به تماشا آمد در همان چشمه كه از جانب دريا آمد. شيعه امروز غريب است ،حقيقت اين است خسته از دست فريب است ،حقيقت اين است مرد كم نيست ولي شيعه ي مولايي كم زن بسي هست ولي شيعه ي زهرايي كم شيعه هستيم ،ولي لايق مولا هستيم؟ لايق آنچه كه داريم تمنا هستيم؟ نه ،به قرآن كه فقط حرف ،عمل تعطيل است عشق در وسوسه ي نان و عسل تعطيل است فتنه بيدار شده تا دل ما خواب شود برف ارزش ها در هرم هوس آب شود من وتو وارث جنگيم بيا بر گرديم ما كه روديم نه سنگيم بيا بر گرديم وقت آن است كه از رنگ وريا بر گرديم به شب و سنگر و معراج و دعا بر گرديم اين درست است كه البته كسي مي آيد اين كه از كعبه " مسيحا نفسي مي آيد" ولي اي كاش كه ما لايق مولا باشيم نسل سبزي كه نبي گفت همين ما باشيم پس بيا ييد دل از هر چه هوي پاك كنيم و هوس ها را خس ها را در خاك كنيم دل ببنديد كه هنگام دعاي فرج است سنگ ها را بگذاريد كه دل جاي حج است خليل عمراني |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 23:48 توسط نی لبک |
|
|
سيستم مرکزی عصبی... اون روز سعي كردم زودتر به كلاس برسم تا بتونم يه گپي باهاش بزنم.پله هاي دانشكده رو دوتا يكي كردم و هن و هن كنان وارد كلاس شدم.طبق معمول آقا مجيد زودتر از همه داخل كلاس بود.با اين كه تقريبا هجده سالي از من بزرگتر بود ولي مثل داداش خودم دوسش داشتم و تنها رفيق صميمي من توي دانشكده بود.رفتم سمتش.سرش پايين بود و داشت جزوه اش رو مي خوند.بلند گفتم: مخلص آقا مجيد.سرش رو بلند كرد و سلام عليك و حال و احوال...شروع كردم باهاش صحبت كردن.جديدترين جوك هايي رو كه شنيده بودم براش تعريف كردم.اونقدر خنديد كه به خاطر شيميايي ريه هاش تحريك شد و شروع كرد به سرفه كردن.رنگم پريد.نميدونستم بايد چي كار كنم.خيلي دستپاچه شده بودم.آقا مجيد در حال سرفه كردن يه نگاهي بهم كرد و اشاره كرد كه آروم باشم چيزي نيست.بعد اسپري تنفسش رو از جيب اوركتش درآورد و چند بار باهاش نفس كشيد.حالش بهتر شد.خيالم راحت شد.توي همين اثنا بود كه استاد وارد شد.اون روز كلاس نورولوژي (عصب شناسي) داشتيم. استاد شروع كرد.اواسط كلاس بود و فكر من همه جا بود به جز سر كلاس.آقا مجيد انگار كه متوجه حواس پرتي من شده بود با آرنجش يه ضربه محكم به پهلوم زد كه يعني حواست كجاست؟! منم از خجالت به صحبت هاي استاد گوش مي كردم. استاد رسيده بود به بخش مغز و داشت مقدمه اي رو راجع به مغز مي گفت:...ببينيد بچه ها.مغز مركز فرماندهي عصبي بدنه.يعني تمام حركات ما چه ارادي و چه غير ارادي به وسيله مغز كنترل ميشه.اگه در كار مغز اختلالي ايجاد بشه تمام اين حركات ارادي يا غير ارادي ديگه انجام نميشن.... تو همين لحظه آقا مجيد دستشو بلند كرد و گفت: استاد ببخشيد يه سوال دارم. استاد كه از اون استاداي به قول ما نالوطي بود يه نگاه تحقير آميزي به مجيد كرد و گفت: از كي تا حالا سهميه اي ها هم درس خون شدن؟! با اين حرف استاد تعدادي از بچه هاي كلاس خنديدن و تعدادي هم فقط عصباني شدن.از جمله خود من.... آقا مجيد با خونسردي تمام داشت به استاد نگاه مي كرد.استاد گفت: خوب حالا سوالت رو بپرس ببينم. مجيد سرفه اي كرد و گفت: استاد جسارتا، وقتي كه من توي جبهه بودم تركش بزگي اومد و سر رفيق من رو از بالاي لبهاش با خودش برد.اما تا يك دقيقه لبهاي دوستم حركت مي كرد و الله اكبر مي گفت!!!..... ديگه چيزي نميشنيدم.گوشام داغ داغ شده بودن.چهره استاد رو ديدم كه اخمهاش توي هم فرو رفته و پوست صورتش قرمز قرمز شده بود....استاد سرش رو پايين انداخت و از كلاس بيرون رفت. اون روز نفهميدم راه دانشگاه تا خونه رو چه طوري رفتم... برگرفته از وبلاگ زميني هاي اسموني |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 0:36 توسط نی لبک |
|
|
خدايا: به من توفيق تلاش ، در شكست؛ صبر ، در نوميدي ؛ رفتن ، بي همراه؛ جهاد ، بي سلاح ؛ كار ، بي پاداش ؛ فدا كاري ، در سكوت ؛ دين ، بي دنيا ؛ مذهب ، بي عوام ؛ عظمت ، بي نام ؛ خدمت ، بي نان ؛ ايمان ،بي ريا ؛ خوبي ،بي نمود ؛ گستاخي ،بي خامي ؛ مناعت ،بي غرور ؛ عشق ،بي هوس ؛ تنهايي ،در انبوه جمعيت ؛ و دوست داشتن ،بي آنكه دوست بداند ؛ روزي كن..... آمين دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 0:45 توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|