تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

خدا گفت : زمين سردش است -

چه كسي ميتواند زمين را گرم كند؟
ليلي گفت :من!!!!!!!!!!!!!
خدا شعله اي به او داد -

ليلي شعله را در سينه اش گذاشت .سينه اش آتش گرفت.

 خدا لبخند زد ' ليلي هم  لبخند زد‍ـ
خدا گفت : شعله را خرج كن _ زمينم را به آتش بكش .

ليلي خودش را به آتش كشيد.
خدا سوختنش را تماشا كرد .........................
ليلي گُر ميگرفت .....................

 خدا حظ ميكرد................................

 ليلي مي ترسيد ـ

مي ترسيد آتش اش تمام شود .
ليلي چيزي از خدا خواست ـ خدا اجابت كرد.
مجنون سر رسيد ـ

مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد ،

آتش ماند ،

زمين خدا گرم شد .
خدا گفت: اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 7:16  توسط نی لبک | 

اتل متل يه بابا...

اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداكار

اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غير اون دوتا
هيچ كسي رو ندارن

مامان بابا رو ميخواد
بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا
بابا چه مهربونه

وقتي كه از درد سر
دست ميذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون
فحش ميده به بچههاش

همون وقتي كه هرچي
جلوش باشه ميشكنه
همون وقتي كه هرچي
پيشش باشه ميزنه

غير خدا و مادر
هيچكسي رو نداره
اون وقتي كه باباجون
موجي ميشه دوباره

دويدم و دويدم
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم

بابام ميون كوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار ميزد
شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد
ميزد توي صورتش
قسم ميداد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضي
زشته ميون كوچه
بچه داره ميبينه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچههاي محله
بابا يه هو دويد و

زد تو ديوار با كله

هي تند و تند سرش رو
بابا ميزد تو ديوار
قسم ميداد حاجي رو
حاجي گوشي رو بردار

نعرههاي بابا جون
پيچيد يه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دويد و از پشت
گرفت سر بابا رو

بابا با گريه ميگفت
كشتند بچههارو

بعد مامانو هلش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين
خمپاره زد، بخوابين

الو الو كربلا
پس نخودا چي شدن؟
كمك ميخوايم حاجي جون
بچهها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد
هي سرشو تكون داد
رو به تماشاچيا
چشاشو بست و جون داد

بعضي تماشا كردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي كه از بابام
فقط امروزو ديدن

سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم


درد غربت بابا

غنيمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونههاي مرده

اي اونايي كه امروز
دارين بهش ميخندين
براي خندههاتون
دردشو ميپسندين

امروزشو نبينين
بابام يه قهرمونه
يهروز به هم ميرسيم
بازي داره زمونه

موج بابام كليده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسي
هر چيزي رو كه كشته

يه روز پشيمون ميشين
كه ديگه خيلي ديره
گريههاي مادرم
يقه تونو ميگيره

بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دوغه
مرگ و معاد و عقبي
كي ميگه كه دروغه ؟

 ابوالفضل سپهر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 0:56  توسط نی لبک | 

 

 و من ديدم که...

شب آرامي بود.اما دل من خيلي پريشان بود.همينطور كه داشتم توي افكار خودم سير مي كردم مجيد صدام كرد و گفت: چته پسر پاشو حاضر شو بايد راه بفتيم.

مجيد از بچه هاي ناب گردان غواص بود و برادرش حاج مرتضي فرمانده گردان غواص.مجيد چند وقت پيش از موج انفجار مجروح شده بود و تازه چند روزي بود كه از بيمارستان مرخص شده بود.

موقع رفتن شد.همه بچه ها آماده بودند.چهره خيلي از بچه ها به قول خودمون حسابي نور بالا مي زد.پاي رودخانه كه رسيديم يكي از بچه ها طنابي به خودش بست و آروم رفت اونطرف رودخانه و طناب رو محكم به جايي بست تا بچه ها بتونن با گرفتن اون طناب راحت از رود رد بشن.اما بايد خيلي احتياط مي كرديم.آخه ساحل سمت دشمن پر از كمين هاي ساحلي بود كه وسط نخلستان ها انتظار ميكشيدند تا هر جنبنده اي رو آبكش كنند.اگه فقط صدايي از يك نفر در ميومد تمام بچه ها قتل عام مي شدند.

دشمن هم از ترس هر از چند گاهي خمپاره اي رو بي هدف شليك ميكرد وسط رودخانه.دل شوره ام بيشتر شده بود.من دو نفر بعد از مجيد رفتم داخل آب.خود حاج مرتضي هم نفر اول بود كه رفت توي آب.همينطور كه داشتيم آروم جلو مي رفتيم يهو يكي از همون خمپاره ها كنار مجيد فرود آمد و تركش اون ماسك مجيد رو پاره كرد.مجيد هم يهو موج گرفتگيش عود كرد و شروع كرد به داد كشيدن.همه ميخكوب شده بوديم.همه منتظر بوديم كه رگبار كمين هاي دشمن مثل بارون روي سرمون بريزه.خيلي مضطرب بودم.نمي دونستم بايد چي كار كنم.

يهو ديدم كه حاج مرتضي سريع خودش رو به مجيد، برادرش رسوند و سعي داشت كه ساكتش كنه.اما مجيد فقط داد مي زد.

هر لحظه منتظر بودم تا خط  سرخ گلوله هاي دشمن به سمتمون بياد.....كه  يهو ديدم......

واي خداي من!...چي داشتم مي ديدم....

حاج مرتضي سر مجيد رو گرفته بود زير آب تا صداي مجيد دشمن رو هوشيار نكنه و بچه ها همه قتل عام نشن....

خشكم زده بود...نميدونستم بايد چي كار كنم....حاج مرتضي آنقدر سر مجيد رو زير آب گرفت تا مجيد پر كشيد و بچه ها همه سالم از آب رد شدند....

حاج مرتضي هم پيكر برادرش رو آورد سمت ساحل و روي زمين گذاشت....

و من ديدم كه كمر حاج مرتضي شكست....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 0:50  توسط نی لبک | 

شكوا

چند قرن است كه احرام تماشا داريم                  بر زبان نام اهورايي مولا داريم

چند قرن است دعا بوي فرج مي گيرد               و سراغ كسي از جمعه ي حج مي گيرد

چند قرن است و زمين اوج مداوم دارد              جمكران غلغله ي قامت قائم دارد

چند قرن است كه اندوه نبودن داريم                  گريه بغضي است كه در دست گشودن داريم  

چند قرن است ولي جاي تبسم خاليست               جاي دل در نفس جاري مردم خاليست

قطره مانديم ويك پنجره دريا نشديم                    كج نشستيم كه شايسته ي مولا نشديم

شيعه گفتيم ولي جاي عمل خالي بود                  شيعه بوديم ولي مشق دغل عالي بود

حرف همسايه شنيديم ، يتيمان بودند                   نيمه شبها نفس آشفته ي يك نان بودند

حرف همسايه شنيديم كه دزد آمده است               و شنيديم كه يك حرمت غارت شده است

حرف همسايه شنيديم كه بيماري هست               يك مسلمان نه كه انسان گرفتاري هست

و شنيديم ، نه،  ديديم پريشاني ها                      شهرها را همه آشفته ي شيطاني ها

فتنه ديديم كه در شكل فساد آمده است                 آنچه گفتيم كه يك لحظه مباد آمده است

كوچه در كوچه فساد است كه جان مي گيرد        دامن مرد وزن وپير وجوان مي گيرد

وكسي فكر كسي نيست دعا تعطيل است             خانه در خانه سكوتيم صدا تعطيل است

اين چه فصلي است، جماعت به كجا مشغولند؟     فصل زردي كه درختان به ريا مشغولند

جاي گل وسوسه در باغچه ها مي رويد             جاي قرآن تله در طاغچه ها مي رويد

تله ي تازه كه شيطان رجيم آورده است              نو فريبي كه به هر جاي زمين گسترده است

ما كه هستيم ، خدايا! به كجا مشغوليم                 ظاهر اين است كه ما هم به دعا مشغوليم

همه د رمعرض شيطان و مسلمان در حرف               راهيان سفر روشن ايمان در حرف

همه بيگانه ز خويشيم و به ظاهر با خويش                ظاهر آراسته داريم و به باطن تشويش

شيعه هستيم ولي شيعه ي حرفي هستيم                     آدمي تازه ولي آدم برفي هستيم

شيعه ارثي است كه در خانه ي خود مي بينيم             ادعايي است كه بر شانه ي خود مي بينيم

   

شيعه اين نيست كه هستيم بيا بر گرديم               به نخستين نفس سبز دعا بر گرديم

پيش از اين شيعه شكوفايي باور ها بود              آنچه در آينه ي جان ابوذر ها بود

شيعه در شيوه ي سلمان به تماشا آمد                 در همان چشمه كه از جانب دريا آمد.

شيعه امروز غريب است ،حقيقت اين است         خسته از دست فريب است ،حقيقت اين است

مرد كم نيست ولي شيعه ي مولايي كم               زن بسي هست ولي شيعه ي زهرايي كم

شيعه هستيم ،ولي لايق مولا هستيم؟                  لايق آنچه كه داريم تمنا هستيم؟

نه ،به قرآن كه فقط حرف ،عمل تعطيل است       عشق در وسوسه ي نان و عسل تعطيل است

فتنه بيدار شده تا دل ما خواب شود                    برف ارزش ها در هرم هوس آب شود

من وتو وارث جنگيم بيا بر گرديم                     ما كه روديم نه سنگيم بيا بر گرديم

وقت آن است كه از رنگ وريا بر گرديم             به شب و سنگر و معراج و دعا بر گرديم

اين درست است كه البته كسي مي آيد                 اين كه از كعبه " مسيحا نفسي مي آيد"

ولي اي كاش كه ما لايق مولا باشيم                    نسل سبزي كه نبي گفت همين ما باشيم

پس بيا ييد دل از هر چه هوي پاك كنيم               و هوس ها را خس ها را در خاك كنيم

دل ببنديد كه هنگام دعاي فرج است                   سنگ ها را بگذاريد كه دل جاي حج است

                                                   خليل عمراني

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 23:48  توسط نی لبک | 

سيستم مرکزی عصبی...

اون روز سعي كردم زودتر به كلاس برسم تا بتونم يه گپي باهاش بزنم.پله هاي دانشكده رو دوتا يكي كردم و هن و هن كنان وارد كلاس شدم.طبق معمول آقا مجيد زودتر از همه داخل كلاس بود.با اين كه تقريبا هجده سالي از من بزرگتر بود ولي مثل داداش خودم دوسش داشتم و تنها رفيق صميمي من توي دانشكده بود.رفتم سمتش.سرش پايين بود و داشت جزوه اش رو مي خوند.بلند گفتم: مخلص آقا مجيد.سرش رو بلند كرد و سلام عليك و حال و احوال...شروع كردم باهاش صحبت كردن.جديدترين جوك هايي رو كه شنيده بودم براش تعريف كردم.اونقدر خنديد كه به خاطر شيميايي ريه هاش تحريك شد و شروع كرد به سرفه كردن.رنگم پريد.نميدونستم بايد چي كار كنم.خيلي دستپاچه شده بودم.آقا مجيد در حال سرفه كردن يه نگاهي بهم كرد و اشاره كرد كه آروم باشم چيزي نيست.بعد اسپري تنفسش رو از جيب اوركتش درآورد و چند بار باهاش نفس كشيد.حالش بهتر شد.خيالم راحت شد.توي همين اثنا بود كه استاد وارد شد.اون روز كلاس نورولوژي (عصب شناسي) داشتيم.

استاد شروع كرد.اواسط كلاس بود و فكر من همه جا بود به جز سر كلاس.آقا مجيد انگار كه متوجه حواس پرتي من شده بود با آرنجش يه ضربه محكم به پهلوم زد كه يعني حواست كجاست؟! منم از خجالت به صحبت هاي استاد گوش مي كردم.

استاد رسيده بود به بخش مغز و داشت مقدمه اي رو راجع به مغز مي گفت:...ببينيد بچه ها.مغز مركز فرماندهي عصبي بدنه.يعني تمام حركات ما چه ارادي و چه غير ارادي به وسيله مغز كنترل ميشه.اگه در كار مغز اختلالي ايجاد بشه تمام اين حركات ارادي يا غير ارادي ديگه انجام نميشن....

تو همين لحظه آقا مجيد دستشو بلند كرد و گفت: استاد ببخشيد يه سوال دارم.

استاد كه از اون استاداي به قول ما نالوطي بود يه نگاه تحقير آميزي به مجيد كرد و گفت: از كي تا حالا سهميه اي ها هم درس خون شدن؟!

با اين حرف استاد تعدادي از بچه هاي كلاس خنديدن و تعدادي هم فقط عصباني شدن.از جمله خود من....

آقا مجيد با خونسردي تمام داشت به استاد نگاه مي كرد.استاد گفت: خوب حالا سوالت رو بپرس ببينم.

مجيد سرفه اي كرد و گفت: استاد جسارتا، وقتي كه من توي جبهه بودم تركش بزگي اومد و سر رفيق من رو از بالاي لبهاش با خودش برد.اما تا يك دقيقه لبهاي دوستم حركت مي كرد و  الله اكبر مي گفت!!!.....

ديگه چيزي نميشنيدم.گوشام داغ داغ شده بودن.چهره استاد رو ديدم كه اخمهاش توي هم فرو رفته و پوست صورتش قرمز قرمز شده بود....استاد سرش رو پايين انداخت و از كلاس بيرون رفت.

اون روز نفهميدم راه دانشگاه تا خونه رو چه طوري رفتم...

برگرفته از وبلاگ زميني هاي اسموني

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 0:36  توسط نی لبک | 

خدايا:

به من توفيق تلاش ، در شكست؛

صبر ، در نوميدي ؛

رفتن ، بي همراه؛

جهاد ، بي سلاح ؛

كار ، بي پاداش ؛

فدا كاري ، در سكوت ؛

دين ، بي دنيا ؛

مذهب ، بي عوام ؛

عظمت ، بي نام ؛

خدمت ، بي نان ؛

ايمان ،بي ريا ؛

خوبي ،بي نمود ؛

گستاخي ،بي خامي ؛

مناعت ،بي غرور ؛

عشق ،بي هوس ؛

تنهايي ،در انبوه جمعيت ؛

و دوست داشتن ،بي آنكه دوست بداند ؛

 روزي كن.....

                                   آمين

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 0:45  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM