![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه |
|
رسيدن بالاخره رسيدم ! حالا درست روبروی اشتياقت ايستاده ام !..... با يک سبد صداقت سبز و يک چمدان عشق ........ آمده ام تا ـ اگر بخواهی ـ بمانم ..... چه مسير مستقيمی بود ... اما من در کوچه پسکوچه های ترديد ؛ گم شده بودم ...... نشانی ات را از هر کسی پرسيدم ؛ به راهی اشاره کرد که نمی شناختم !!!! شب تنهايی نزديک بود و من می ترسيدم !!! يادم آمد گفته بودی : ـ هر وقت مرا خواستی به دلت تفالی بزن . چشمهايم را بستم و تو را نفس کشيدم !!! قدم های لرزان قلبم با جاده ی صميميت تو آشنا شد . برای رسيدن به تو نه به چشم نياز بود و نه حتی به عصايی سفيد !!! همان يقين که ايمانم معرفی کرده بود چنان دستم را گرفت که از هيچ چاله ای نميشد ترسيد ..... حاضرم قسم بخورم تا اينجا را پرواز کرده ام !!! .... و حالا نگاهم برای بوسيدن ضريح مهربانيت با يک قطره شوق معطر شده است !... لطفا کمی لبخند برايم بياور که سخت تشنه ام !!! ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 7:59 توسط نی لبک |
|
|
ديشب بود ! جايی ميان شک و يقين ! نياز به تازه شدن بيداری ام را می آزرد و خوابهايم آشفته تر از قبل ؛ ميل به رويای لبخند تو داشت ... انگار ساليان سال ؛ حال در خود مانده ی ايمانم تحويل نشده بود ..... بايد پنجره را به سمت نگاهت می گشودم . می خواستم حضورت را نفس بکشم و در صداقت چشمانت شناور شوم ! گذاشتم برايم عشق را تلاوت کنی تا با تفسير لحن صميمی ات تپشهای قلبم انعکاس نام تو باشد ..... و تو عجب صدايی داشتی ......... ـــ يک دشت مخمل سبز که بر قامت کوهی استوار می درخشيد ـــ مخصوصاْ وقتی در نخستين سپيده ی ديدار ؛ اذان عاشقی سر دادی !!! حالا من بايد بروم ....که تا سلام پايانی ماجرا هزاران رکعت شکر بجا آورم ! بايد بروم آسمان منتظر است ! خوب نگاه کن ! کنار همين پنجره بود که تنهاييت را با من قسمت کردی ! همين روزنه ای که از آن به وسعت دنيا سلام می کردم و می گذاشتم پروانه ها برای گلدان احساسم ترانه بخوانند ! از همينجا بود که به اتاق دلم سرک کشيدی . گفتی : چه قشنگ !!!! و من ..... ترسيدم ! خواستم پرده های ديدار را بکشم ! چراغ های خاطره را خاموش کنم ! و در کنج فراموشی محبوس بمانم ! اما تو آنقدر از اين نگاه فرو افتاده حروف مقطعه ی ... ع ... ش .... ق .... را بيرون کشيدی؛ که رمز عبور به زوايای نا پيدای قلبم را به دست آوردی ! حالا در کنار تو روبروی همان پنجره نشسته ام .... تو ؛ محو تماشای مهربانی ام هستی ... و من ؛ در انتظار همراهی نگاهت تمام سهم تنهايی تو را بر دوش می کشم ! بی انصاف ! .... خسته ام !.... کمکم کن !........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 7:28 توسط نی لبک |
|
|
ترانه خوش عهدي و باز هم نيامدي؛ آري گذشت اين جمعه نيز چونان جمعه هاي پيشين غروب كرد، اما خورشيد روي تو طلوع نكرد. مولا جان در كدامين جمعه، غريو غيرت مندانه خويش را سر مي دهي؟ در كدامين جمعه، سرود شادي گستر آزادي و رهايي را مي سرايي؟ سخت دلتنگيم و دلگير، دجّال هوس، درب خانه هاي بيشماري را زده است و جمعي نيز مسخ و حيرت زده بر پياله تهي او دست يازيده اند. اي طروات انديشه ها و اي خرمي دلها و خاطره ها؛ مهدي جان؛ دَل و انديشه توخالي گروهي، هر روز از چاه خشكيده بي مهري پر مي شود و دلهاي قاسيه را آبياري ميكند! مهدي جان؛ در اين فتنه هاي تاريك عصر جاهليت ثاني، درد و زخم سينه هامان را جز تو درمان چه كسي تواند و غير از تو به حق نتواند. بيا و بخوان ترانه خوش عهدي را اي مهدي جان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 22:46 توسط نی لبک |
|
|
در روزگار قحطي وجدان آنروز ها كه فيلم ياد هندوستان نكرده بود شعر هايم را در كوزه مي گذاشتم و آبش را با اجاز ه مي خوردم و امرو ز مي خواهم شاعري باشم با شمشير وجدان در دست و واژه هايم را به مؤاخذه بگيرم گريستن نخستين قطعه ي كودكانه ي من بود و فقر تنها همبازي آن روز هايم با پدري كه دلش مي خواست يك ريال را بين دو برادر به عدالت تقسيم كند ما با سماور برقي متمدن شديم و ياد گرفتيم بگوييم: -مرسي عاليجناب! و امسال سال قحطي عاطفه بود سالي كه آخرين با زمانده هاي انوري ديوانشان را چاپ كردند و رفوزه هاي هنري با تك ماده ي ديپلم افتخار قبول شدند، و هيچكس به ريش داران بي ريشه نگفت: بالاي چشمتان ابروست! جنگ كه تمام شد عمو جان فرانك از فرانسه بر گشت هنر مندان براي گاو مش حسن رمان نوشتند و بر اساس يه قل دو قل آخرين فيلمشان را ساختند و هنرمندان دلسوز در فضاي ملكوتي چوب گردو به مصاحبه نشستند و باز همان آش بود و همان كاسه و سان گلاسه كافه گلاسه كا پو چينو و بستني هاي هفت رنگ ايتا ليايي، كفاره ي اين همه غفلتمان بود. وقتي دندان عقلمان عاريه اي باشد بايد هم عكس هنر پيشه ها را بزرگ كنند .و سر دمداران يونسكو براي حفظ پرستيژ حافظ عكس شهيدان دانشگاه را جمع كنند و روز نامه ها بنويسند: "خانم ها براي تناسب اندام از يوگا استفاده كنند." من بعضي وقتها در خيابان دنبال يك سر سوزن غيرت مي گردم بيا بي خيال ياشيم در روزگار چرخشهاي صد و هشتاد درجه در روزگار جوك و غيبت. يادش بخير تلخ و شيرين داروش و گوگوش نعمت نفتي گل گفتي! روزگار دمپايي هاي لا انگشتي آدمهاي لا ابالي مستر هاي آمريكايي بيا به امامزاده داوود برويم كباب بره اش معركه است! مطمئن باشيد بد نمي گذرد هواي آزاد كوههاي در بند حرف ندارد آرامش رؤيايي در بعد از ظهر هاي كنار دريا فراموش نشدني است. بيا يه فكر تمدن باشيم وقتي تابوت شهيد نمي آيد! اين همه، خون حجامت ملت بود تا حاج آقا همچنان چلو كباب سلطاني كوفت كند تا قليان بكشد به تسبيح شاه مقصودش بنازد و با تلفن زيمنس معامله كند و گاه كه هوس تمدن به سرش مي زند به فرنگ برود و از شب نشيني هايش فيلم ويدئويي بگيرد تا اگر نانش آجر شد آجر را گرانتر از نان بفروشد. اين همه خون حجامت ملت بود تا يك موي سبيل شاپور خان سه دانگ فلان بانك باشد! تا در اداره ها حق و حساب بگيرند و قايم باشك بازي كنند تا جناب آبدارچي با تمسخر بگويد: "اصلا تو را چه به اين فضولي ها..." راستي چرا بعضي از سادگي انقلاب ،سوء استفاده مي كنند؟ دانشگاه به كليله و دمنه معتاد است، معلم ها به رونويسي از تكليف كبري عادت كرده اند وهنر مندان مرتب براي هم جادو و جنبل مي كنند. همسايه ي بغلي ما شخص شريفي است با هشتصد متر بنا به دنيا اعتقاد ندارد، يك پايش اين دنيا ست يك پايش آن دنيا. او در پاك كردن حساب مردم،مهارتي خاص دارد واز ولا الضالين همه ايراد مي گيرد. هر وقت جنگ جدي مي شد به جبهه مي رفت و يك تغار آب پرتغال تگري مي خورد. او از خدا چند هزار ركعت طلبكار است و خاطر خواه جيب هاي بر آمده است. بي خبر از همه جا براي بنياد نبوت صلوات مي فرستد، و گاه ماركوس را محكوم مي كند تا سياستش عين ديانتش نباشد! بگذار تا انديشه هاي شاعري دق مرگ شود، بگذار چانه ي شاعري درد بگيرد قانون، ماست مالي شود. بگذار حاجي آقا براي امام حسين(ع)بوقلمون بكشد ، و مرغ كوپني برايش واژه ي خنده داري باشد. بگذار صغري سربچه هايش را با سيراب و شير دان گرم كند، زينب همچنان پيه آب كند، امام خون دل بخورد، حليمه به خاك سياه بنشيند، و حاجي آقا صيغه ي چهاردهمش را بخواند! خدايا به ما اسلام ناب آمريكايي عطا كن تا از هر اتهامي مبرا باشيم!!!................. ابان ماه 1367 عليرضا قزوه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 0:3 توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|