تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

شاید شما هم تا بحال این اصطلاحات رو زیاد شنیده باشید.

نوشته ای رو که می خونید از کتاب فرهنگ جبهه است جلد سی و هشتم

نویسنده ی کتاب هم اقای فهیمی.

 

 

«چقدر دلم براي خودم تنگ شده بود»، «چه زجري کشيدم» در اين چند سال، راست مي گويند«عرفان که برود بالا» «اگه منو گرفتي مي آيد پايين»، «حالا مي فهمم دنياي دو روزه دست کيه» و «اين که شهادت سعادت است» و «سعادت خوب است ولي براي پسر همسايه» و «حقيقت مثل منور روشن است»!

            «شبهاي قدر»«صدر اسلامي» ها مي گفتند: «جمجمه ات را به خدا بسپار و قمقمه ات را به من»! و «نيروهاي کيفي»، «عقل کل» و «حفظ جان» مثل ما نه آن را دادند نه اين را. اين اواخر که عيشم منغص شده بود و «اشتهايم عينکي» خوردم به پست يک «جا خشابي»، «کلکسيون تير و ترکش» و «تقويم عمليات سپاه» يک «برادر صيغه اي» و «اهل هال»! «کور از خدا چه مي خواهد؟ عصا»! تا آن زمان هر چه دوستان مي گفتند: «فتيله ات را کمي بکش پايين»، «اگر به خودت رحم نمي کني به فرشته هاي بيچاره رحم کن»، « خورشيد را شرمنده کرده اي» و از اين حرف ها، من بيشتر «از خوف خدا غش مي کردم»! اما اين بار وقتي چشمم افتاد به ميکروفن مصاحبه «رفتم تو فکر» باورم شد که «بزرگي به عقل است و درازي به قد» و راستي راستي «رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند»!

            گفتم :«روشن کن برويم»، «چاکرتيم دربست تو راهي هم سوار نمي کنيم» و «رفتيم که قدس را بگيريم» و ندانستيم که «راه قدس از کربلا مي گذرد» و غافل شديم از اينکه «هر کس بخواهد سر خدا کلاه بگذارد خدا سرش بشکه مي گذارد»!

            همه اعضا و جوارحم به زبان آمدند، «مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه»، «داشتم خودم را دار مي زدم» و او با علم و اشاره مي گفت: «ترکيدي ما را هم شفاعت کن»! چه خبرته «حالا دوستانه است»، «مسابقه شد خودم خبرت مي کنم».

            تا به خودمان بجنبيم سؤال هاي «نفس پرور»! او و جواب هاي «ضد انقلابي» من «جنگل را آتش زده بود»، «افتاديم تو خاکي»، با آن که «گفته بودند نگوييد» «گفتيم، محض ريا» البته و «جهت اطلاع»! کسي هم نبود به ما بگويد «جايي که دو تا دوشکا کار مي کنند يک «کلاغ کيش کن»«ام چماق» خودش را وسط نمي اندازد!

            من زمان جنگ «لشکر28عيسي بن مريم» بودم و درست «روي باند»، براي خودم گاهي «نور بالا مي زدم». در عمليات «بيت المبين» چيزي نمانده بود که به قول بچه ها «گل دقيقه نود» را بزنم. وقتي هنوز «چراغ سبز بود»، «در بهشت بسته نشده بود» و «بال هايمان را نچيده بودند» و «بوي دنيا نمي داديم»!

            در «چادرهاي خطري» جزو «فانوس به دست ها» و «پا لگد کن» ها بودم و «عطشمان واقعا زياد بود» بعدا «آب روغن قاطي کرديم»، «باطري مان ضعيف شد» و شاه فنر شکستيم. نه اينکه بگويم از آن «گل گدا» هاي «بنيان مرصوص»، «شهيد به دنيا آمده» بودم. نه به جايش «تيپ هم مي کرديم»، «تانک هم مي زديم» از «پوکه پران»ي هم خيلي بدمان نمي آمد. اگر «شورت بلا تکليف» و « با ايدئولوژي» و «مامان دوز» نبود،«پانکي» هم مي پوشيديم.

            از اول «بي ترمز بي ترمز» و «کانال پر کن» و «يکبار مصرف» و «عاشق خاکريز اول» و «دنبال چتر منور» نبودم و شايد هيچ وقت «جگر سيخي يک ميليوني» نداشتم، اما «پاسدار پلاستيکي»، «کشکول» و «عتيقه» هم نبودم. اگر ريا نشود بايد بگويم يکي دوبار «ترکش طلايي»، «رهايي بخش» و «لواشي» خوردم و چيزي نمانده بود که «شکلات پيچ برگردم» و «افقي بيايم» و بشوم «داماد خدا»، که يک «تير خلاصي زن»، «امداد غيبي» و «کبوتر بال سفيد» به دادم رسيد.

            براي خودم «عکس حجله اي» هم انداخته بودم. اين اواخر «کلاه مدل قلبي محجوب» سرم مي گذاشتم و تازه «هيکلم داشت عقيدتي مي شد» که «چهارچرخم را بردند هوا»، «خاکريزم را گرفتند» و «برجکم را زدند» که هنوز بعد از چند سال «از زاغه مهماتم دودش بلند است»!

            بعد آنقدر «غيبت کردم»، «تهمت زدم»، «دروغ گفتم» و «زير آبي رفتم» تا شدم «زنگوله کاروان»، «دشمن خبر کن» و «اجرمان افتاد با امور خالي»!

            آمديم «نصف دين مان را حفظ کنيم» به «وقت اضافه خورديم» و حالا امروز هر کسي ما را مي بيند مي گويد :«ما را در نماز قضاهايت دعا کن»! براي ما «لنگه پوتين پرت مي کنند»، «ضدحال مي زنند» يکي نيست به آنها بگويد «بابا چند نفر به ده نفر»!

البته هر چه به سرم بيايد حق من است، «جوان قديم» و «روح بخش»ي که نتوانست «ضريب زاويه اش را صفر کند» و به موقع «دست در دست امثال شهيد بروجردي بگذارد» خود کرده اي است سزاوار بيش از اين، با اين که هميشه «لاي در باز بوده» و «پشت دفتر جا داشته» چنان که خيلي ها اين اواخر «با زور و پررويي خودشان را جا کردند».

            ياد «نمازهاي يکدستي»، «بشمار سه»، «شب عملياتي» با «لباس هاي پاکي» در جوار «شهداي آينده» بخير.

            غرض «قبله را گم کرديم»، «نمازها حاشيه طلا شدند» و «کمپاني هاي گناه» رونق پيدا کردند. ديگر «بوي بهشت»، «بوي چلوکباب» در «هواي روزهاي ميگي» و «شب هاي وصل» نمي آيد. ديگر پيرزنه «طرح کلنگي» و «کيلويي» نمي دهد و تخم تنها مرغش را به جبهه نمي آورد. و حالا يکبار ديگر و براي هميشه حفظ جان از اوجب واجبات است. « چي مي گفتم؟ »

            - «هيچي حاج آقا دعا بفرماييد، دعا بفرماييد.»



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 6:49  توسط نی لبک | 

..:: با من تماس بگير‏‏‏‏، خدايا ::..

آن روزها؛مكالمه با خورشيد ; دفترچه هاي ذهن كوچك من را ; سرشار خاطره مي كرد ; امروزپاره است
آن سيم ها ; كه دلم را ;  تا آسمان مخابره مي كرد.
  با من تماس بگير ، خدايا ;
حتي هزار بار ; وقتي كه نيستم ; لطفا پيام خودت را
... ...

هر روز
شيطان لعنتي
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند
هي با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،‏ آن وقت
من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي
كند.

ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو مي زد
زنگ
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟
!

يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي
كرد

امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد.
 

 با من تماس بگير، خدايا
حتي هزار بار
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 9:31  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM