تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

بهارى‏ترين آينه هستى

دلم، بهارانه مى‏بارد . جانم شقايق وار مى‏شكفد و هستى‏ام با تو بودن را زمزمه مى‏كند . باغ انديشه، لبريز از صداى حضورت و پرچين‏هاى شوق، ملتهب ديدارت، و انتظار، دريچه قلبش را به سويت گشوده است .
دعا، چادر سبزش را بر دروازه شهر آرزوها برپا كرده و نياز و نيايش، دست دعا به سوى آسمان بلند كرده‏اند و تا سحر، ستاره مى‏شمرند و آمدنت را چشم به راهند .
اى بهارى‏ترين آينه هستى! اى آرزوى زمان! قلب‏ها آذين بسته‏اند حضورت را و چشم‏ها دامن دامن گل بر جاده انتظار مى‏افشانند .
كاش زودتر بيايى و خلوت سرد سكوت را بشكنى و دلم را به زلال آرامش ميهمان كنى .
هر سپيده‏ دم ، گل‏هاى « الغوث ‏» مى‏كارم و غنچه‏هاى « ادركنى ‏» مى‏بويم و در سايه سار « الساعة‏ » آرام مى‏گيرم و در چشمه سار « العجل ‏» وضو مى‏سازم . سجاده اميد بر چمن زار انتظار پهن مى‏كنم و دو ركعت نماز « رجا » مى‏گزارم . شكوفه‏هاى نياز به دست نسيم استجابت مى‏سپارم و برآورده شدن را به انتظار مى‏نشينم .
مى‏دانم كه خواهى آمد و مرا از عشق لبريز خواهى كرد و پر از نور ظهور خواهم شد .
اى آفتاب هستى بخش! بيا و محفل عاشقانت را به جمال بى‏مثالت مزين ساز .
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 9:8  توسط نی لبک | 

 

خداي من ! من از رفت و آمد پي در پي نشانه هاو از تحولات آثار و احوال در يافته ام كه تو مي خواهي حضور تو را در همه چيز بشناسم و ببينم و هيچ چيز را بي حضور تو نبينم.

 

خداي من ! هر گاه كه خردي و پستي و كوچكي ام ، دهانم را مي بندد ، كرامت و بزرگي تو زبانم را مي گشايد . هر گاه كه صفات و خصائصم ، به ورطه ي ظلمت و نوميدي ام مي كشاند ، الطاف تو دست من را مي گيرد و به وادي نور و اميد هدايتم مي كند.

 

 خداي من ! كسي كه خوبيهاي او بدي است ، بدي هايش چگونه بدي نباشد؟ كسي كه زيبايي او عين زشتي است ، زشتي اش چگونه زشت نباشد؟ كسي كه حقيقت او ادعاست ، ادعايش چگونه ادعا نباشد؟....

 

خداي من ! تو من را خوب مي شناسي و به اسرارضمير من آگاهي و مي داني كه گرچه ممكن است فعل و طاعت و عملم استمرار نيابد ، اما عشق و محبت و عزمم نسبت به تو جاودانه است....

 

معبود من!  سرگشتگي ام ، رفت و آمدم  و اشتغالم نسبت به آثار و نشانه ها مرا از زيارتگاه تو دور كرده است. پس با خدمتي كه مرا به تو پيوند دهد، رابطه ام را با خودت محكم كن.

                                                                                        گزيده اي از دعاي عرفه 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 7:25  توسط نی لبک | 

فقط به خاطر حال و هواي اين روزا بود كه اين مطلب رو اوردم تو وبلاگ

 

در خانه ي خديجه (س) ، به انتظار محمد‌(ص)

 

مي گويند سفرهاي زيارتي دعوتي است، يعني بايد دعوت كنند تا بروي . سال گذشته همين موقع مرا دعوت كردند به سرزمين مهر و وحي . هفته ي دوم سفر رفتيم مكه .شب بعثت رسول الله ، بچه هاي همسفر براي احرام بستن اماده شدند .با 48 ريال سعودي ،يك ماشين هايس گرفتيم براي رفت و برگشت به مسجد تنعيم و محرم شدن.

به جا اوردن اعمال عمره ي مفرده در ان شب ،به ياد ماندني و زيبا بود ؛ اما دلها ارام و قرار نداشت . بچه ها بعد از تمام شدن اعمال ، با تعويض حوله هاي احرام راهي غار حرا شدند تا طلوع خورشيد ان روز را با ياد محمد (ص) و نداي جبرئيل روي كوه نور به تماشا بنشينند.دو نفر از دوستان هم حس و حال هم بودند، كه ما نه توان رفتن داشتيم و نه ماندن را تاب مي اورديم .

دلشوره و دلتنگي انگار همه مان را فرا گرفته بود.به ذهنم رسيد حالا كه همه به استقبال محمد مبعوث شده در غار حرا رفته اند، ما به جاي ديگري برويم . محمد (ص) بعد از بعثت به خانه امد و خديجه (س) بدن او را كه مي لرزيد پوشاند و به او ايمان اورد.

يكي از رفقاي همراه ، حدود تقريبي خانه ي خديجه (س) را مي دانست .رفتيم در خانه ي خديجه (س) ، نشستيم به انتظار محمد مبعوث شده ...انجا ، بار ديگر انتظار برايم ، معني شد...

پناه برديم به كتاب مفاتيح الجنان كوچكي كه به هزار پنهان كاري از ديد خادمان به حرم مي برديم و گوشه اي خلوت از حرم مشغول مي شديم. مفاتيح را كه گشوديم دعاي فرج حضرت صاحب الزمان (عج) امد. در خانه ي خديجه ، به انتظار محمد ، شروع به خواندن دعاي فرج مولا كرديم ...

براي يك عمر زندگي ، همان يك شب كفايت مي كرد.

  

    امير اسماعيلي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 9:55  توسط نی لبک | 

 

الهی ای فلک دیگر نگردی                    اگر دور سر حیدر نگردی

الهی ای نفس بی یاد زهرا                  اگر رفتی به سینه برنگردی 

 

اقا

 

امشب فرشتگان اسمان ،پيوند مجنون ترين مجنون، علي(عليه السلام)، و ليلي ترين ليلي ،فاطمه(سلام الله عليها) را جشن گرفتندو خود را در شادي بي نهايت پيامبر شريك كردند.

 

اين پيوند اسماني ، بر خداي علي و فاطمه و بر تو مبارك باد.

 

اللهم عجل لوليك الفرج    به حق زينب

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 0:12  توسط نی لبک | 

 

   طناب

 

    داستان در مورد كوهنوردي است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود.

 

 او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز كرد . ولي ازآانجا كه افتخاري را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا رود .

 

شب بلنداي كوه را كاملا در برگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره را پوشانده بود . همانطور كه از كوه بالا مي رفت  .چند قدم مانده به قله ي كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد  از كوه پرت شد.

 

 در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله ي قوه ي جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش مي آمد. اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است .

 

ناگهان احساس كرد كه طنابي به دوركمرش محكم شد.بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود وفقط طناب اورا نگه داشته بود ودر اين لحظه اي سكون چاره اي برايش نماند جزآنكه فرياد بكشد" خدايا كمكم كن

 

 ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد "از من چه مي

 

 خواهي؟" ،"اي خدا نجاتم بده "،"واقعا باور داري كه من مي توانم تو را

 

نجات بدهم؟ "، "البته كه باور دارم"، " اگر باور داري طنابي كه به كمرت 

 

بسته شده است را پاره كن!..."،يك لحظه سكوت؛ و او تصميم گرفت باتمام

 

نيروبه طناب  بچسبد.

 

گروه امداد و نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند بدنش را از

 

يك طناب آويزان بود دستهايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت....

 

شما چقدر به طنابتان وابسته هستيد آيا حاضريد آن را رها كنيد؟؟؟.....

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 9:13  توسط نی لبک | 

كسي كه امدني است...

 بی آنکه اميد داشته باشد کسی از آن سو صدايش را بشنود در گوشی بيسيم زمزمه کرد:عراقی ها آمدندالان در ده متری من هستند در روشنايی منور آن ها را به وضوح می بينم.آن ها هم می توانند مرا ببينند اما هنوز نديده اند.يکيشان به اين سمت می آيد...

با ناباوری از بيسيم شنيد:کشف صحبت نکن سعيد با کد صحبت کن.

صدای فرمانده بود بی تاب و بی قرار و با لرزشی که نشان از ترسی کمرنگ داشت.

-نياز به کد نيست.اين دقايق آخر بگذاريد راحت باشم.خودم باشم.

-راحت باش.هرجور که راحتی باش.حتما نمی ترسی که؟

تـامل کرد در پاسخ دادن.تلاقی نگاهش با چشمان سرباز عراقی در روشنايی منور او را به تامل واداشت.سرباز نبود.آخرين رمق های منور درجه روی دوش او را نشان داد.افسر بود و سعی می کرد فاتحانه به اطرافش نگاه کند.

همانطور که نشسته بود و گوشی را ميان سر و شانه نگاه داشته بود ماند بی حتی لرزشی در مژگان.از نگاه افسر عراقی خود را تمام کرده ديد.منوری ديگر فضا را روشن کرد و دوباره شنيد:حرف بزن سعيد نمی ترسی که؟؟

يش پای افسر عراقی جواد افتاده بود و سرش را -شايد از عطش- تکان می داد.

افسر عراقی با اينکه کلاشينکفی در دست داشت کلتش را بيرون کشيد.دوپايش را قدری از هم باز کرد.مغز جوان را نشانه گرفت و شليک کرد.

-چه شدی سعيد؟حرف بزن.

احساس کرد که افسر عراقی در مقابل دوربين فيلمبرداری ايستاده است.رضايت و خرسندی را آشکارا در چشم های او ديد.

-هستم.هنوز زنده ام.تير خلاص جواد بود که شليک شد.

افسر عراقی دو قدم ديگر پيش گذاشت و به بالای سر محسن رسيد .محسن همان ابتدا با تير مستقيم تمام کرده بود.الان شايد سه ربع بيشتر از شهادتش می گذشت.

با اعلام خبر شهادت جواد آن سوی بيسيم برای لحظاتی در سکوت فرو رفت.

برای اينکه اطمينان پيدا کند از برقراری ارتباط گفت:شما چه می کنيد؟آنطرف ها چه خبر است؟

صدای محزون فرمانده را شنيد:برای نجات شما فکر می کنيم دنبال راه چاره می گرديم.

-فکر نکينيد.پيش از آنکه فکر کنيد کار تمام شده است.به عمليات فکر کنيد.اين صدای تير خلاص محسن بود.صدای متعجب فرمانده گفت: محسن که...

-بله.محسن قبلا رفته است.اما افسر عراقی دلش به همين تيرهای خلاص خوش می شود.همه را در آمار خودش ثبت می کند.الان در پنج قدمی من است.بالای سر حميد.يک منور ديگر.حميد هنوز زنده است.فقط از ناحيه کتف جراحت دارد و پای چپ.حالا باز افسر عراقی دو پايش را باز کرده است و مغز حميد را نشانه رفته است.حميد تلاشی می کند که به خود تکانی بدهد.از جا برخيزد و کاری بکند.اما پيداست نميتواند.خون زيادی از او رفته است.

-خودت را بگو در چه حالی؟نگفتی می ترسی يا نه...

-ترس؟                  

به ياد نگاه پدر افتاد.دستش را بر چهار چوب در تکيه داده و براق شده بود:

-تو پسر بچه شانزده ساله به چه درد جبهه می خوری؟ترقه در کنند می ترسی.چه رسد به تير.شبها هم که با صدای توپ بيدار نمی شوی.و او گفته بود:منکر نيستم ميخواهم خودم را آن جا درست کنم.

-تير خلاص حميد شليک شد.حميد هم آرام گرفت و فضا دوباره خاموش شد.الان فقط من مانده ام و حسين حسين مانده است و من.او نزديکتر است.درست در سه قدمی من و افسر عراقی دارد نزديکتر می شود به او و به من.

صدای بغض آلود فرمانده را از آنسوی بيسيم شنيد:به خدا توکل کن.ذکر بگو.ذکر يا رحمن.ذکر يا ارحم الراحمين راستی نگفتی که با درد چه می کنی؟

افسر عراقی به بالای سر حسين رسيده بود.

احساس می کرد که حسين دست راستش را بر روی خاک دراز کرده است و او را به ياری می طلبد.چه می توانست بکند؟دلش گرفت.هيچ چيز بدتر از اين نيست که حسين کمک بخواهد و آدم نتواند هيچ کاری انجام بدهد.کاش می توانست روده های حسين را که بيرون ريخته بود بردارد و سر جايش بگذارد.شايد از درد حسين کاسته شود.

-نه من درد ندارم.يک پايم کمی آنطرف تر افتاده است.که الان می بينمش.با پوتينی خون آلود.سوزشی در ناحيه کمرم احساس می کنم اما آنقدر نيست که از هوشم ببرد.هنوز می فهمم که در اطرافم چه می گذرد.راستی علی به سلامت رسيد؟خبر ها را آورد؟ دلم برايش عجيب تنگ شده است.

صدای خش خش بيسيم کار شنيدن را برايش مشکل کرد همين قدر فهميد که:

-علی همين جاست....در نزديکی ما...چادر امداد...زير سرم...خبر ها رسيد...نتيجه کارتان سحر روشن می شود.علی هنوز زنده است...

و پاسخ داد: علی هم ماندنی نيست. پشت سر من می آيد بدرقه اش کنيد.

وقتی هر دو با هم به دفتر مدرسه رفته بودند که فرم اعزام بگيرند مدير مدرسه گفته بود: شما هر دو گل سرسبد مدرسه ايد.با هم نرويد.يکتان بمانيد که دل مدرسه نگيرد.در استان هم مقام اول بايد از اين مدرسه باشد يکيتان بمانيد که بشود.

و او به جای علی هم جواب داده بود: اگر می توانستيم هر دو می مانديم.نمی توانيم.

و مدير به علی نگاه کرده بود تا اگر کمترين ترديدی در نگاهش می يابد بر آن تکيه کند.علی ادامه داده بود: دست خودمان نيست هر دو بيتاب شده ايم.

منوری ديگر باز سياهی را کمرنگ کرد.نگاه افسر عراقی که به دل و روده حسين خيره مانده بود بالا و بالاتر آمد تا به چشم های غضبناک حسين رسيد.حسين انگار به شيطان نگاه می کرد.آشکارا می خواست درد و ضعف را از چشم ها کنار بزند و غرور و صلابت را جای آن بنشاند و ...موفق بود.افسر عراقی ناگهان پايش را بر دل و روده حسين گذاشت و وحشيانه فشرد.آنچنان که حسين ناگهان چون اسپندی بر سر آتش از زمين کنده شد و چون لخته گوشتی بی جان بر زمين افتاد و تمام کرد.

بی آنکه بخواهد فريادی خفه در گلويش پيچيد و نگاه افسر عراقی را به سويش گرداند. از آن سوی بيسيم شنيد:چه شد سعيد قرار بود ذکر بگويی.

آرام آنچنان که فقط خودش بشنود در گوشی بيسيم زمزمه کرد:چشم قصدم تمرد نبود.ولی من الان خودم تماما ذکرم و خدا اينجاست.که را صدا کنم؟

احساس کرد شهادتين در دلش با ضمير مخاطب جاری می شود.برای خودش هم اينگونه شهادت گفتن تازگی داشت:

-اشهد ان لا اله الا انت!

و باز دلش شنيد:

- و اشهد انک رسول الله!

تنهايی و اضطراب رفته بود و انس و آرامشی شيرين جايش را گرفته بود.يک منور ديگر آسمان را نصف کرد.افسر عراقی جلوتر آمد و درست بالای سرش ايستاد.احساس کرد هنوز جای کسی خالی است.دلش را به سمت کربلا گرداند.

-اگر آمدنی هستی الان وقت آمدن توست آقا!

هنوز آقا را تمام نکرده بود که نور آقا را در چشم و دلش و دست آقا را در دستهايش احساس کرد.دلش غنج رفت.حس تازه ای که هيچگاه تجربه اش نکرده بود.با تمام دلش خنديد.آقا هم خنديد.انگار غنچه ای پيش روی او باز شد و عطر افشاند.رايحه ای بی نظير تمام فضا را انباشت.از آن سوی بيسيم همچنان صدای حرف می آمد و او ديگر نمی شنيد.آقا دستش را گرم فشرد.او را از جا بلند کردو حرکت داد.

-پايم آقا جا مانده است.و شنيد:

-پايت پيش از تو رفته است...به بالهايت نگاه کن.

سوزشی ناگهانی در پيشانی احساس کرد.صدای گريه در بيسيم پيچيد و او ناگهان از زمين کنده شد.

سيد مهدی شجاعی
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 8:23  توسط نی لبک | 

مجنون ترين...

 

پسرك بودم، چشنده عشقي كوچك، كه به مجنون گفتم: «زنده بمان

به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنونِ مجرم به عشق را چه طور شلاق ميزدند و او آرام و بلند و بافرياد فقط مي گفت: «ليلي

به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه ليلي چه طور در آتش عشق مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون، زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط مي گفت:«مجنون

به من گفت يا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون چه طور آواره بيابانها شد و زخم ها خورد و جان كنار پاي معشوقش سپرد وقتي هنوز از اعماق جانش فرياد ميزد: «ليلي

به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم كه چطور شعله آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته كه اينطور از قيس عامر توانسته بگويد. شايد همان روزها بود كه براي اولين بار به مجنون گفتم:«زنده بمان

عشق هاي كودكي اغلب كوچك اند.

بزرگ تر كه شدم، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم، مجنون ها در خودم، با خودم، كنار خودم ديدم. مشق عشقشان حكايتها با خودش داشته بوده ست.

چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد، عاشقانه ترين لحظه ها را كنار ليلي اش ، كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و به آن بخندد. همت اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود، مجنون ليلي اش هم بود، كه زنگ بزند و به او بگويد « ژيلا ! كاش يك ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي فهميدم

و اين مجنون، مجنون،مجنون.

نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون. شايد چون قربانگاه عاشق ترين مرداني بوده ست كه جنگ باعث شد بشناسم شان. قربانگاه ابراهيم و حميد و مهدي، كه اسم شان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده است.پيشه شان عاشقي بود، مطمئنم، برويد از ليلي هاشان بپرسيد. برويد از ليلي ابراهيم بپرسيد. بپرسيد وقتي ابراهيم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.

بپرسيد مگر نگفت:« ژيلا را به من برسان

بپرسيد مگر نگفتفقط او ميتواند مادر هر دو پسرم باشد

بپرسيد مگر نگفت:« زخم تير و تركش نمي خواهم. نمي خواهم ژيلا براي يك لحظه حتي نگران زخم هاي من باشد.» و مگر جز اين شد؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد، هرچند سخت، هرچند دور، هرچند كوتاه. هر دو پسرش را هم به او سپرد. كه مي دانست. و زخم تير و تركش هم نخورد.تا روزهاي مجنون،كه سرش از تن ...



و وای از مجنون، مجنون، مجنون.

همان روزها بود كه باز زير لب و بلند و با فرياد به مجنون گفتم: « زنده بمان

حميد هم آن جا بود، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن،كه وقتي آرامش تيري يا تركشي ربودش، ليلي اش با لبخندِ بغض گفت: « بهتر.حالا حميدم مي تواند كمي بخوابد

و همين است. از همين آتش مي خواهم بگويم كه به جان من و هر كس كه اين لبخند بغض را ديده افتاده است. ليلي را هميشه، من و ما و ديگران، پر آب چشم ديده ايم در فراق مجنون عاشقش. اما ليلي حميد فقط مي خنديد ... فقط مي خنديد. انگار از آرامش بخش ترين و شوخ ترين لحظه هاي عمرش مي گويد وقتي از رفتن حميدش برامان مي گويد.حتي مي خندد و قتي مي گويد «گفتم بهتر

شرح اين عشق ها را بايد گفت. بايد گفت هر كس كه رفته است لب مرز جنگيده است، مشق عاشقي ها كرده است.اول او با خودش جنگيده است، بعد با فراق دوري از ليلي اش، بعد پا در راه عشقي ديگر گذاشته است. آن ليلي ديگر. كه بهاي عشقش فقط خون است.

خب بله. اشتباه من همين است. نه؛ بهاي عشق هر ليلي يي خون است.گواه هم البته دارم. خوني كه مصطفي به عشق غاده ريخته است، يا ابراهيم براي ژيلا، يا حميد براي فاطمه،يا مجنون براي ليلي.

مهدي هم البته هست. كه بايد بعد از حميد بماند بشنود: «او رفته به عراق پناهنده شده ست

يا خودش هم برود بگذارد ديگران بشنوند: «كاش مهدي توبه كرده باشد، وگرنه شهادتش ...»

يا دوستي بيايد بگويد: «حميد ماهي بود كه خورشيد مهدي نگذاشت او زياد ديده شود

از آنها گفتن و نوشتن، از بعد از ديدن واگويه ی ديگران، هميشه آرزوي من بوده است. تا اين كه پيش آمد.

اشك ها خب، گفتن ندارد، بي اختيار مي آمد وقتي نه حميد برگشت نه مهدي، آن هم در مجنون، مجنون، مجنون.

چه رازها در خود داري، مجنون، كه روايت راويانت به رنگيني رنگهاي رنگين كمان است. سهم من از اين قوس قزح فقط پر رنگ تر كردن لحظه هاي كم رنگ مجنون بوده است، با قلم موي قلمم، بي دست بردن در تپش هاي مستند ... تا باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم: "زنده بمان"

فرهاد خضری

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 9:59  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM