![]() |
![]() |
|
| اللهم اکشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضوره وعجل لناظهوره انهم یرونه بعیداونریه قریبا |
|
بهارىترين آينه هستى دعا، چادر سبزش را بر دروازه شهر آرزوها برپا كرده و نياز و نيايش، دست دعا به سوى آسمان بلند كردهاند و تا سحر، ستاره مىشمرند و آمدنت را چشم به راهند . اى بهارىترين آينه هستى! اى آرزوى زمان! قلبها آذين بستهاند حضورت را و چشمها دامن دامن گل بر جاده انتظار مىافشانند . كاش زودتر بيايى و خلوت سرد سكوت را بشكنى و دلم را به زلال آرامش ميهمان كنى . هر سپيده دم ، گلهاى « الغوث » مىكارم و غنچههاى « ادركنى » مىبويم و در سايه سار « الساعة » آرام مىگيرم و در چشمه سار « العجل » وضو مىسازم . سجاده اميد بر چمن زار انتظار پهن مىكنم و دو ركعت نماز « رجا » مىگزارم . شكوفههاى نياز به دست نسيم استجابت مىسپارم و برآورده شدن را به انتظار مىنشينم . مىدانم كه خواهى آمد و مرا از عشق لبريز خواهى كرد و پر از نور ظهور خواهم شد . اى آفتاب هستى بخش! بيا و محفل عاشقانت را به جمال بىمثالت مزين ساز . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
خداي من ! من از رفت و آمد پي در پي نشانه هاو از تحولات آثار و احوال در يافته ام كه تو مي خواهي حضور تو را در همه چيز بشناسم و ببينم و هيچ چيز را بي حضور تو نبينم. خداي من ! هر گاه كه خردي و پستي و كوچكي ام ، دهانم را مي بندد ، كرامت و بزرگي تو زبانم را مي گشايد . هر گاه كه صفات و خصائصم ، به ورطه ي ظلمت و نوميدي ام مي كشاند ، الطاف تو دست من را مي گيرد و به وادي نور و اميد هدايتم مي كند. خداي من ! كسي كه خوبيهاي او بدي است ، بدي هايش چگونه بدي نباشد؟ كسي كه زيبايي او عين زشتي است ، زشتي اش چگونه زشت نباشد؟ كسي كه حقيقت او ادعاست ، ادعايش چگونه ادعا نباشد؟.... خداي من ! تو من را خوب مي شناسي و به اسرارضمير من آگاهي و مي داني كه گرچه ممكن است فعل و طاعت و عملم استمرار نيابد ، اما عشق و محبت و عزمم نسبت به تو جاودانه است.... معبود من! سرگشتگي ام ، رفت و آمدم و اشتغالم نسبت به آثار و نشانه ها مرا از زيارتگاه تو دور كرده است. پس با خدمتي كه مرا به تو پيوند دهد، رابطه ام را با خودت محكم كن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
فقط به خاطر حال و هواي اين روزا بود كه اين مطلب رو اوردم تو وبلاگ
در خانه ي خديجه (س) ، به انتظار محمد(ص) مي گويند سفرهاي زيارتي دعوتي است، يعني بايد دعوت كنند تا بروي . سال گذشته همين موقع مرا دعوت كردند به سرزمين مهر و وحي . هفته ي دوم سفر رفتيم مكه .شب بعثت رسول الله ، بچه هاي همسفر براي احرام بستن اماده شدند .با 48 ريال سعودي ،يك ماشين هايس گرفتيم براي رفت و برگشت به مسجد تنعيم و محرم شدن. به جا اوردن اعمال عمره ي مفرده در ان شب ،به ياد ماندني و زيبا بود ؛ اما دلها ارام و قرار نداشت . بچه ها بعد از تمام شدن اعمال ، با تعويض حوله هاي احرام راهي غار حرا شدند تا طلوع خورشيد ان روز را با ياد محمد (ص) و نداي جبرئيل روي كوه نور به تماشا بنشينند.دو نفر از دوستان هم حس و حال هم بودند، كه ما نه توان رفتن داشتيم و نه ماندن را تاب مي اورديم . دلشوره و دلتنگي انگار همه مان را فرا گرفته بود.به ذهنم رسيد حالا كه همه به استقبال محمد مبعوث شده در غار حرا رفته اند، ما به جاي ديگري برويم . محمد (ص) بعد از بعثت به خانه امد و خديجه (س) بدن او را كه مي لرزيد پوشاند و به او ايمان اورد. يكي از رفقاي همراه ، حدود تقريبي خانه ي خديجه (س) را مي دانست .رفتيم در خانه ي خديجه (س) ، نشستيم به انتظار محمد مبعوث شده ...انجا ، بار ديگر انتظار برايم ، معني شد... پناه برديم به كتاب مفاتيح الجنان كوچكي كه به هزار پنهان كاري از ديد خادمان به حرم مي برديم و گوشه اي خلوت از حرم مشغول مي شديم. مفاتيح را كه گشوديم دعاي فرج حضرت صاحب الزمان (عج) امد. در خانه ي خديجه ، به انتظار محمد ، شروع به خواندن دعاي فرج مولا كرديم ... براي يك عمر زندگي ، همان يك شب كفايت مي كرد.
امير اسماعيلي |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
الهی ای فلک دیگر نگردی اگر دور سر حیدر نگردی الهی ای نفس بی یاد زهرا اگر رفتی به سینه برنگردی
اقا امشب فرشتگان اسمان ،پيوند مجنون ترين مجنون، علي(عليه السلام)، و ليلي ترين ليلي ،فاطمه(سلام الله عليها) را جشن گرفتندو خود را در شادي بي نهايت پيامبر شريك كردند. اين پيوند اسماني ، بر خداي علي و فاطمه و بر تو مبارك باد. اللهم عجل لوليك الفرج به حق زينب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
طناب داستان در مورد كوهنوردي است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز كرد . ولي ازآانجا كه افتخاري را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا رود . شب بلنداي كوه را كاملا در برگرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره را پوشانده بود . همانطور كه از كوه بالا مي رفت .چند قدم مانده به قله ي كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله ي قوه ي جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش مي آمد. اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد كه طنابي به دوركمرش محكم شد.بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود وفقط طناب اورا نگه داشته بود ودر اين لحظه اي سكون چاره اي برايش نماند جزآنكه فرياد بكشد" خدايا كمكم كن
ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد "از من چه مي
خواهي؟" ،"اي خدا نجاتم بده "،"واقعا باور داري كه من مي توانم تو را
نجات بدهم؟ "، "البته كه باور دارم"، " اگر باور داري طنابي كه به كمرت
بسته شده است را پاره كن!..."،يك لحظه سكوت؛ و او تصميم گرفت باتمام
نيروبه طناب بچسبد.
گروه امداد و نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند بدنش را از
يك طناب آويزان بود دستهايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.... شما چقدر به طنابتان وابسته هستيد آيا حاضريد آن را رها كنيد؟؟؟..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
كسي كه امدني است... بی آنکه اميد داشته باشد کسی از آن سو صدايش را بشنود در گوشی بيسيم زمزمه کرد:عراقی ها آمدندالان در ده متری من هستند در روشنايی منور آن ها را به وضوح می بينم.آن ها هم می توانند مرا ببينند اما هنوز نديده اند.يکيشان به اين سمت می آيد... با ناباوری از بيسيم شنيد:کشف صحبت نکن سعيد با کد صحبت کن. صدای فرمانده بود بی تاب و بی قرار و با لرزشی که نشان از ترسی کمرنگ داشت. -نياز به کد نيست.اين دقايق آخر بگذاريد راحت باشم.خودم باشم. -راحت باش.هرجور که راحتی باش.حتما نمی ترسی که؟ تـامل کرد در پاسخ دادن.تلاقی نگاهش با چشمان سرباز عراقی در روشنايی منور او را به تامل واداشت.سرباز نبود.آخرين رمق های منور درجه روی دوش او را نشان داد.افسر بود و سعی می کرد فاتحانه به اطرافش نگاه کند. همانطور که نشسته بود و گوشی را ميان سر و شانه نگاه داشته بود ماند بی حتی لرزشی در مژگان.از نگاه افسر عراقی خود را تمام کرده ديد.منوری ديگر فضا را روشن کرد و دوباره شنيد:حرف بزن سعيد نمی ترسی که؟؟ يش پای افسر عراقی جواد افتاده بود و سرش را -شايد از عطش- تکان می داد. افسر عراقی با اينکه کلاشينکفی در دست داشت کلتش را بيرون کشيد.دوپايش را قدری از هم باز کرد.مغز جوان را نشانه گرفت و شليک کرد. -چه شدی سعيد؟حرف بزن. احساس کرد که افسر عراقی در مقابل دوربين فيلمبرداری ايستاده است.رضايت و خرسندی را آشکارا در چشم های او ديد. -هستم.هنوز زنده ام.تير خلاص جواد بود که شليک شد. افسر عراقی دو قدم ديگر پيش گذاشت و به بالای سر محسن رسيد .محسن همان ابتدا با تير مستقيم تمام کرده بود.الان شايد سه ربع بيشتر از شهادتش می گذشت. با اعلام خبر شهادت جواد آن سوی بيسيم برای لحظاتی در سکوت فرو رفت. برای اينکه اطمينان پيدا کند از برقراری ارتباط گفت:شما چه می کنيد؟آنطرف ها چه خبر است؟ صدای محزون فرمانده را شنيد:برای نجات شما فکر می کنيم دنبال راه چاره می گرديم. -فکر نکينيد.پيش از آنکه فکر کنيد کار تمام شده است.به عمليات فکر کنيد.اين صدای تير خلاص محسن بود.صدای متعجب فرمانده گفت: محسن که... -بله.محسن قبلا رفته است.اما افسر عراقی دلش به همين تيرهای خلاص خوش می شود.همه را در آمار خودش ثبت می کند.الان در پنج قدمی من است.بالای سر حميد.يک منور ديگر.حميد هنوز زنده است.فقط از ناحيه کتف جراحت دارد و پای چپ.حالا باز افسر عراقی دو پايش را باز کرده است و مغز حميد را نشانه رفته است.حميد تلاشی می کند که به خود تکانی بدهد.از جا برخيزد و کاری بکند.اما پيداست نميتواند.خون زيادی از او رفته است. -خودت را بگو در چه حالی؟نگفتی می ترسی يا نه... -ترس؟ به ياد نگاه پدر افتاد.دستش را بر چهار چوب در تکيه داده و براق شده بود: -تو پسر بچه شانزده ساله به چه درد جبهه می خوری؟ترقه در کنند می ترسی.چه رسد به تير.شبها هم که با صدای توپ بيدار نمی شوی.و او گفته بود:منکر نيستم ميخواهم خودم را آن جا درست کنم. -تير خلاص حميد شليک شد.حميد هم آرام گرفت و فضا دوباره خاموش شد.الان فقط من مانده ام و حسين حسين مانده است و من.او نزديکتر است.درست در سه قدمی من و افسر عراقی دارد نزديکتر می شود به او و به من. صدای بغض آلود فرمانده را از آنسوی بيسيم شنيد:به خدا توکل کن.ذکر بگو.ذکر يا رحمن.ذکر يا ارحم الراحمين راستی نگفتی که با درد چه می کنی؟ افسر عراقی به بالای سر حسين رسيده بود. احساس می کرد که حسين دست راستش را بر روی خاک دراز کرده است و او را به ياری می طلبد.چه می توانست بکند؟دلش گرفت.هيچ چيز بدتر از اين نيست که حسين کمک بخواهد و آدم نتواند هيچ کاری انجام بدهد.کاش می توانست روده های حسين را که بيرون ريخته بود بردارد و سر جايش بگذارد.شايد از درد حسين کاسته شود. -نه من درد ندارم.يک پايم کمی آنطرف تر افتاده است.که الان می بينمش.با پوتينی خون آلود.سوزشی در ناحيه کمرم احساس می کنم اما آنقدر نيست که از هوشم ببرد.هنوز می فهمم که در اطرافم چه می گذرد.راستی علی به سلامت رسيد؟خبر ها را آورد؟ دلم برايش عجيب تنگ شده است. صدای خش خش بيسيم کار شنيدن را برايش مشکل کرد همين قدر فهميد که: -علی همين جاست....در نزديکی ما...چادر امداد...زير سرم...خبر ها رسيد...نتيجه کارتان سحر روشن می شود.علی هنوز زنده است... و پاسخ داد: علی هم ماندنی نيست. پشت سر من می آيد بدرقه اش کنيد. وقتی هر دو با هم به دفتر مدرسه رفته بودند که فرم اعزام بگيرند مدير مدرسه گفته بود: شما هر دو گل سرسبد مدرسه ايد.با هم نرويد.يکتان بمانيد که دل مدرسه نگيرد.در استان هم مقام اول بايد از اين مدرسه باشد يکيتان بمانيد که بشود. و او به جای علی هم جواب داده بود: اگر می توانستيم هر دو می مانديم.نمی توانيم. و مدير به علی نگاه کرده بود تا اگر کمترين ترديدی در نگاهش می يابد بر آن تکيه کند.علی ادامه داده بود: دست خودمان نيست هر دو بيتاب شده ايم. منوری ديگر باز سياهی را کمرنگ کرد.نگاه افسر عراقی که به دل و روده حسين خيره مانده بود بالا و بالاتر آمد تا به چشم های غضبناک حسين رسيد.حسين انگار به شيطان نگاه می کرد.آشکارا می خواست درد و ضعف را از چشم ها کنار بزند و غرور و صلابت را جای آن بنشاند و ...موفق بود.افسر عراقی ناگهان پايش را بر دل و روده حسين گذاشت و وحشيانه فشرد.آنچنان که حسين ناگهان چون اسپندی بر سر آتش از زمين کنده شد و چون لخته گوشتی بی جان بر زمين افتاد و تمام کرد. بی آنکه بخواهد فريادی خفه در گلويش پيچيد و نگاه افسر عراقی را به سويش گرداند. از آن سوی بيسيم شنيد:چه شد سعيد قرار بود ذکر بگويی. آرام آنچنان که فقط خودش بشنود در گوشی بيسيم زمزمه کرد:چشم قصدم تمرد نبود.ولی من الان خودم تماما ذکرم و خدا اينجاست.که را صدا کنم؟ احساس کرد شهادتين در دلش با ضمير مخاطب جاری می شود.برای خودش هم اينگونه شهادت گفتن تازگی داشت: -اشهد ان لا اله الا انت! و باز دلش شنيد: - و اشهد انک رسول الله! تنهايی و اضطراب رفته بود و انس و آرامشی شيرين جايش را گرفته بود.يک منور ديگر آسمان را نصف کرد.افسر عراقی جلوتر آمد و درست بالای سرش ايستاد.احساس کرد هنوز جای کسی خالی است.دلش را به سمت کربلا گرداند. -اگر آمدنی هستی الان وقت آمدن توست آقا! هنوز آقا را تمام نکرده بود که نور آقا را در چشم و دلش و دست آقا را در دستهايش احساس کرد.دلش غنج رفت.حس تازه ای که هيچگاه تجربه اش نکرده بود.با تمام دلش خنديد.آقا هم خنديد.انگار غنچه ای پيش روی او باز شد و عطر افشاند.رايحه ای بی نظير تمام فضا را انباشت.از آن سوی بيسيم همچنان صدای حرف می آمد و او ديگر نمی شنيد.آقا دستش را گرم فشرد.او را از جا بلند کردو حرکت داد. -پايم آقا جا مانده است.و شنيد: -پايت پيش از تو رفته است...به بالهايت نگاه کن. سوزشی ناگهانی در پيشانی احساس کرد.صدای گريه در بيسيم پيچيد و او ناگهان از زمين کنده شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
مجنون ترين... پسرك بودم، چشنده عشقي كوچك، كه به مجنون گفتم: «زنده بمان!»
فرهاد خضری |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|