تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

تقديم به رقيه هاي زمان........

بابا تو رو خدا پاشو، ببین اون پیرن صورتیه که تو خیلی دوست داری پوشیدم. یادته می گفتی:" تو این پیرن شبیه فرشته ها می شم؟". منم گفتم:" بابا مگه تو فرشته ها رو دیدی؟" خندیدی گفتی:" آره دخترم!.... فرشته های زمینی که موقع رفتن دو تا بال قشنگ بهشون می دن... ولی به بابات بال نرسید!!!... یعنی رسید، ولی دوتا بال پاره پوره و زخمی..." گفتم :"بابایی خودم بالت می شم می برمت." خندیدی. منو تو بغلت گرفتی. آخ که هنوز گرمی بغلتو احساس می کنم.

پاشو بابایی، پاشو... می خوام بیام تو بغلت. تو هم همینطور که موهامو نوازش می کنی قربون صدقه ام بری، منم چشامو ببندم تو خیالم یه فرشته بشم که با دو تا بال سفید و قشنگ داره پرواز می کنه. بابایی یادته مامان می گفت چشمات مثل چشمای باباته؟ دو تا یاقوت سبز، مامان می گفت چشمای بابات چون خیلی گریه کرده قشنگ شده.

من که نمی فهمیدم، ولی بعضی شبا از صدای ناله هات بلند می شدم میومدم بغلت می نشستم می گفتم بابایی چت شده؟ کجات درد می کنه؟ تو هم به زور می گفتی سرم. منم سرتو می بوسیدم می گفتم حالا دیگه خوبه خوب شدی. به زور لبخند می زدی دیگه ناله نمی کردی. من که می دونستم داری درد می کشی.

بابا پاشو بگو کجات درد می کنه. منم ببوسمش خوب بشی. بابا چرا صورتت سیاه شده؟ مامان می گه با یه غول جنگیدی اونم محکم زده تو صورتت. بابا تو که همیشه می گفتی هیچ کس نمی تونه به ما زور بگه. می گفتی ما شاخ غول بزرگه رو شکستیم. پس این غوله از کجا پیدا شد؟

 راستی بابا غولا چطوری به وجود میان؟ یادته ازت پرسیدم گفتی وقتی مردم فکرکردن جنگیدن با غول یعنی کشک. وقتی فهمیدن لذت های دنیا چه کیفی داره. وقتی فهمیدن داشتن باغ و ویلا و ماشین های مدل بالا چه حالی میده. وقتی فراموش کردن درد یعنی چی، گلوله مستقیم تانک یعنی چی، میخ خرد کردن توی سر یعنی چی. وقتی گفتن بی خیالش. آقا غوله کم کم سر و کله اش پیدا می شه.

اما بابا من که نمی فهمم اینا یعنی چی. ولی تو رو جان زهرا چشماتو وا کن. بابایی ... بابایی ... بابایی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:44  توسط نی لبک | 

 

     اقا فقط یه نگاه

 

هر بار ان عكس را مي ديد، از گوشه ي چشمش دو سه قطره اشك ....

چهار تا جوان رعنا كه كنار رودخانه ايستاده اند و سر تا پا در لباس غواصي فرو رفته اند. ان را كه كنار خودش ايستاده بود مي ديد با همان خند ه هاي دوست داشتني ، انگار نه انگار كه هوا سرد بود. حالا ان سه نفر رفته اندو او مانده و مدام از خودش مي پرسد :"چطور مي توانستيم در ان سرما برويم توي اب؟"

و وقتي پشت عكس را مي خواند ،يادش مي ايد كه چه ذكري مي گفتند. يك دست خط قديمي و اشنا پشت عكس است كه نوشته:"بهمن 1365/ يا اباالفضل....
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 7:50  توسط نی لبک | 

یا قمر بنی هاشم ادرکنی

 

اسمش عباس بود، از بچگي هميشه دوست داشت روزه بگيرد و ثواب روزه را هديه كند به علمدار كربلا، ولي مادر هميشه مخالفت مي كرد.مي گفت:"تو هنوز به سن بلوغ نرسيدي، تازه ضعيف هم كه هستي ، اگر روزه بگيري ، جثه ت ازاين كه هست ضعيف تر ميشه.

فقط گهگاهي بهش اجازه مي داد كه روزه ي كله گنجشكي بگيرد . با اين حال دلش راضي نمي شد كه نمي شد...

با اين كه ماه رمضان امسال ، سي و سه ساله شده بود ، باز هم نمي توانست روزه بگيرد.

پانزده سالگي توي شلمچه شيميايي شده و حالا وضع ريه هايش حسابي به هم ريخته بود .

به جايش روز تاسوعا توي تكيه ي محل،" نذر چشمان عباس (ع)" به عزادار ها آب تعارف مي كند....
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 8:42  توسط نی لبک | 

نوشته اي از شهيد دكتر مصطفي چمران

 

خدايا ترا شكر ميكنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر ميكنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.

اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...

اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس ميشمردم و نام او را با ياد تو توام ميكردم و قلب خود را ميگشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي ميدادم و به عشق تو او را دوست ميداشتم و بقداست تو او را مقدس ميشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم...

اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بيچون و چرا آنرا ميپذيرفتيم و ميپرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول ميكرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نميتواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد.

اي حسين، امروز نيز ترا تقديس ميكنم، اما تقديسي عميقتر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق ميورزد و ترا ميخواهد و ترا ميجويد.
اي حسين، دردمندم، دلشكستهام، و احساس ميكنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيد، ميبوسيدي وداع ميكردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟

شهيد سيدمصطفي چمران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 8:7  توسط نی لبک | 

 

جناب اقاي دكتر: سلام

ديروز يكي از ملاقات كنندگان براي عموي خود كه در بخش  بستري است، يك عكس بزرگ قاب كرده كادو اورده بود. عكس از دو گنبد طلايي بود؛ يكي نزديك و ديگري دورتر..... زير عكس نوشته بود :"بين الحرمين".

نزديك غروب بود كه بين بيماران بخش ولوله اي شد . يكي يكي دستگاههاي كمك تنفسي و سرم ها را  از دستانشان باز كردند. هر چه تذكر دادم كه اين كار براي شما مضر است ، گوش نكردند . فقط نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. حدود دو سه ساعت سينه زدند . يكي شان مي خواند و بقيه گريه مي كردند. چراغهاي بخش را خاموش كرده بودند و عكس را گذاشته بودند بالاي اتاق....

بعد ارام شدند؛ اما ارامششان عجيب بود . ديشب تنها شبي بود –البته در مدت كشيك من- كه هيچ كدامشان از درد ناله نكردند و كسي به چيزي احتياج نداشت حتي تا حالا كه ساعت هفت صبح است و من مشغول تحويل دادن كشيك هستم . لازم دانستم شما را نيز در جريان بگذارم تا در روند درماني بيماران لحاظ شود...

                                                                                               

                                                                                با احترام

                                    پرستار كشيك بخش جانبازان شيميايي بيمارستان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 7:44  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM