تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

اقا سلام!

گرچه بلندست جايتان

آقا سلام! گرچه بلندست جايتان
        مي‌خواهم از زمين بنويسم برايتان
                يك نامه حاوي همه حرفهاي راست
                        يك نامه از كسي كه كمي عاشق شماست
                                يك نامه از بلندي انسان كه پست شد
                                       يك نامه از كسي كه دچار شكست شد
                                             اين نامه مدح نيست فقط شرح ماتم است
يك ذره از هزار نوشتم اگر كم است
       بعد از شما غبار بر آيينه‌ها نشست
             شيطان دوباره آمد و جاي خدا نشست
                   پرپر شدند در دل طوفاني از بدي
                         گلهاي روسپيد هميشه محم‍ّدي!
                               آمد به شهر فاجعه اسلام راحتي!!
                                      انسان منهدم‌شده، قرآن زينتي
                                              بيمارهاي عشق خدا بستري شدند
 جلبابهايمان، كم‌كم روسري شدند
        خورشيد م‍ُرد و شام تباهي دراز شد
               بر روي دشمنان در اين قلعه باز شد
                        در كسوت قديمي آزادي زنان
                                تبليغ پشت پرده شهوت م‍ُجاز شد
                                      در كار حق مداخله كرديم، بد نبود
                                              نان و شرف معامله كرديم، بد نبود!
كم‌كم اصول دين خداوند پول شد
       هر كس كه پول داشت نمازش قبول شد!!
            حرف خدا و دين محم‍ّد ز ياد رفت
                   آري! تمام غيرت ياران به باد رفت
                           مسجد تهي و شهر پر از جنب و جوش شد
                                   حتي بهشت نيز خريد و فروش شد
راه خدا به جانب ناحق كشيده شد
         كم‌كم دروغ مصلحتي! آفريده شد
                  تخم ريا ميان دل ما جوانه زد
                          و مصلحت به گ‍ُرده دين تازيانه زد
                                   هر لقمه حرام شده سير كردمان
                                          و سفره‌هاي كفر نمك‌گير كردمان
                                                 و كاروان جدا شد، از راه مستقيم...
يعني خلاصه مي‌كنم آقا: عوض شديم!
      آقا خلاصه همه نامه‌ام غم است
            آقا خلاصه مي‌كنم: اينجا جهن‍ّم است
                  يك‌بار ديگر از غم انسان طلوع كن
                         از عمق استغاثه ياران طلوع كن
                                يا از خدا عذاب زمين را طلب نما
                                       يا اينكه مثل رحمت باران طلوع كن


                  دنياي ما اگرچه گرفتار آمدست
                             اما هنوز تشنه نام محم‍ّدست
                                         در انتهاي نامه خيسم سلام بر:
                                                          نام بزرگوار و نجيب پيامبر

 

عید همه ی شما مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:39  توسط نی لبک | 

دلم براي صيادم تنگ شده است...

 

مي رفت انطرف خط وسط عراقيها هر چي بهش مي گفتند كه اخر مرد حسابي !كجاي دنيا ، فرمانده ي نيروي زميني مي رود وسط دشمن ؟ مي خنديد و مي گفت : من بايد خودم بخ يقين برسم كه ان طرف چه خبر است ، بعد نيرو هايم را بفرستم. وقتي پشت بي سيم مي گويند كه فلان كار بايد بشود ، بايد بدانم كه شدني است . پنج كيلو متري دشمن ، صداي همه در امده بود كه چرا صياد امده اينجا كه احتمال هر خطري هست . او را بغل مي كنند و به زور مي اندازند توي قايق. با همان لباس نظامي و تجهيزات ، مي پرد بيرون و شنا كنان بر مي گردد پيش بچه ها...

 

**********************************

 

مراقب تك تك هزينه هايي كه در ارتش خرج مي شد بود. يك وقت مي امد و مي گفت كه فلان جلسه ، همه اش اداري نبوده ، حرف شخصي هم مطرح شد ؛ هزينه ي جلسه را بنويسيد به حساب من . ليست تمام تلفن هاي شخصي خودش را هم داشت .

 

**********************************

 

نماز شبش را كه مي خواند ، تا صبح بيدار مي ماند ، ما را هم براي نماز بيدار مي كرد . بعد از نماز با بچه ها ورزش مي كرديم و نهايتا مي رفت سراغ كار . هر روز صبح نيم ساعت تا سه ربع ، وقت مي گذاشت تا بچه ها در مورد هر چه كه دوست دارند ، حرف بزنند. روز هاي جمعه هم مي امد و مي گفت كه امروز مي خواهم يك كار خير انجام بدهم . بعد وضو مي گرفت مي رفت داخل اشپزخانه ، در را مي بست و شروع مي كرد به شستن...

 

**********************************

 

به ما مي گفت :" خجالت مي كشم . خيلي در حق شما كوتاهي كرده ام . كمتر پدري كرده ام . فرصتش كم بوده ، وگرنه خيلي دلم مي خواست ." يك روز در زدند ، پيك نامه اورده بود. قلبم ريخت كه نكند شهيد شده باشد. پاكت را باز كردم ديدم يك انگشتر عقيق برايم فرستاده و نوشته :" به پاس صبر ها و تحمل هاي تو ."

 

**********************************

 

يك شب خواب ديده بود كه ، امام به او مي گويد:" شما كارتان درست مي شود نگران نباشيد ! " 21 فروردين 1378 بود ، كارش درست شده بود...

 

**********************************

 

فرداي روزي كه به خاك سپرده بودنش ، مي روند سر خاك، "اقا" هم انجا بود. زودتر از بقيه امده بود . مي گفت :"دلم براي صيادم تنگ شده است."..... 

پروردگارا

 رفتن در دست توست

من نمي دانم چه موقع خواهم رفت ،ولي ميدانم كه از تو بايد بخواهم كه مرا در ركاب امام زما نم قرار دهي و انقدربا دشمنان قسم خورده ي دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:40  توسط نی لبک | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:7  توسط نی لبک | 

به ياد آن روزها....

 

 

                                             ظهور اقا (عج)

رسم بود وقتی دو نفر به هم می رسیدند اولین سؤالی که میکردند این بود که تا کی منطقه هستی، چه وقت پایانی یا تسویه می گیری؟

    و اگر شخص بنا نداشت جواب بدهد و می خواست طرف را سر گردان کند یا واقعاً می خواست بی حد و عدد در جبهه بماند می گفت: تا انقلاب مهدی (عج) و شنوده اگر عاقل و بالغ بود و از جنس خود برادران، تبصره می زد: البته اگر تا عید ظهور کند؟ و جواب می شنید: مسلماً!

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

 

*************************************

مردن كه گريه ندارد!

بعد از ظهر بود . گردان آماده می شد كه شب عملیات كند.فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت:خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن كه دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صد دفعه كارت را درست كرده بودم. چیزی كه اینجا فراوان است مرگ.

     بعد دستش را زد پشتش و گفت:بیا بیا برویم ببینم چه كار می توانم برایت بكنم.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

*************************************

تو كه مهدي رو كشتي ...

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 61

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:6  توسط نی لبک | 

 

سلام مادر

ميدانم كه غمگيني...

مي دانم كه داغ رفتن پدرت كمرت را شكسته و قامتت را خميده كرده...

مي دانم كه گريه امانت نمي دهد تا با كسي سخن بگويي...

مي دانم كه نمي تواني نگاهت را از صورت پدرت برداري...

مي دانم كه ....

نه،نه من هيچ نمي دانم،هيچ نمي دانم ...

من از داغ هيچ نمي دانم...

ولي مادر،مگر پدرت اين سخن را نگفت كه:

فاطمه پاره ي تن من است هر كس او را بيازارد مرا ازرده و هر كس مرا ازار دهد خدا را ازرده...

پس چه شده؟!...

هنوز كه جنازه ي پدرت روي زمين است...

هنوز شانه هاي علي و دل بچه هاي علي ارام نگرفته است....

پس اين سرو صدا ها براي چيست؟...

تو ميان درو ديوار چه مي كني؟...

چشم كودكانت چرا خون روي ميخ در را دنبال مي كنند؟... مگر خون كيست؟...

چرا فضه تو را در اغوش گرفته؟... مگر خود توان راه رفتن نداري؟ ...

چرا دستهاي علي بسته است؟... مگراووصي پدرت نيست ؟... مگراو امام مسلمين نيست؟... همان كسي كه در غدير همه با او بيعت كردند...

مادر....

اين غلاف شمشير كيست كه بر پهلوي تو فرود مي ايد؟.... مگر نمي داند كه تو فاطمه اي؟... دختر پيغمبر....

مادر...

من از داغ هيچ نمي دانم... ولي تاب شنيدن اين سخنان را ندارم... باور كن جگرم را مي سوزاند...

شايد داغ همين باشد.ولي...چه بر تو گذشت بعد از رفتن پدرت، فاطمه....

برخيز...

 محمد برخيز .... ببين پشت درب خانه ي دخترت را.... غم رفتن تو برايش كم نبود كه حال امتت با او اينچنين مي كنند.....

علي مامور به سكوت است و دستهايش بسته.ببين حال وصي،جانشين،پسرعمو...و برادر خود را...

حسن و حسينت را ببين ... اينها جگر گوشه هاي تو نبودند؟...ببين چه به روز شان امده....نگاهشان از روي مادرشان برداشته نمي شود... طناب دور گردن پدر را باور نمي كنند...

هنوز دل زينب براي تاب اوردن كوچك است... خيلي كوچك....

محمد برخيز....

برخيز تا مگر از روي تو شرم كنند و دست از اين اعمالشان بردارند....

درست است كه تو به فاطمه گفتي كه بعد از تو اولين نفر است كه به تو مي پيوندد ... ولي اين جماعت مي خواهند اين فاصله هر چه سريعتر به انتها برسانند...

اري ... چيزي به امدنش نمانده... همين امروز و فردا به ديدارت خواهد امد...

همين امروز و فردا...                   

همين امروز و فردا.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:9  توسط نی لبک | 

 

 

بسم رب الشهدا

 

چشمها پر ، دستها خالی

 

... من از آن خاکهای گرم مقدس باز می گردم . من از غبار قدمهای پاک با لبهای خاک آلود برمی گردم . چشمهایم پر از جوانه های اشک و دستانم خالی ... بی هیچ ... آی شما ، شمایی که شاهد شهادت شهیدان بودید . شما که با صدا و نوایی سیلابهایتان بیرون می ریخت و دامنهایتان پر خاک می شد و فریاد واحسرتای شما به آسمان می رفت کاش شهید شده بودید ، کاش رفته بودید ... من درد دلی هزار ساله دارم . من زخم نیمه بسته ای در سینه و بتی سنگین بر گونه ... من می خواهم حرف بزنم پس از آنهمه سکوت پس از آنهمه تنهایی آمده ام حرفهای نگفته و در سینه مانده را تکرار کنم آمده ام نقشهای خیالی ام را روبرویتان نقاشی کنم آمده ام زخم دلم را نشانتان بدهم و بگویم ... گریه چاره نیست جشمانتان پر است دستتان خالی است ...

 

... شاید فکر کنی من چیزی نمی دانم من چیزی ندیده ام من بی درد و فارغ از همه چیز با تو حرف می زنم ... نه به خدا این نیست . من همراه تو شلمچه آمدم تو به اندازه دریایی از چشمت گریستی و من به اندازه آسمانی حسرت پرواز خوردم من گریه نکردم . من به اندازه قطره ای اشک نریخته ام . من نشستم و نظاره کردم و فکر کردم به آن برتری که به خاطرش اینهمه بی سر شدند .

 

سنگی بر نداشتم ، خاکی برنداشتم ، خاک شدم من در شلمچه خاک شدم . گریه نکردم شلمچه بر من گریست ، آن قدر که هق هق سنگریزه هایش تنم را لرزاند . ذراتش به ترنم زیبایی مرا به خاک شدن فراخواندند و من آن هنگام که تو دستهایت خاک شلمچه را بر می داشت در خاک شلمچه خاک شدم ، دفن شدم ... گریه نکردم ... راستش گریه ام نمی آمد . اشکهایم لجبازی می کردند .

 

شانه های جمع تکان می خورد و من به دنیای دیگری رفته بودم . اندیشه ای سخت مرا مسحور کرده بود انگار شیطانکی در اعماقم از من می پرسید چرا؟! چرا گریه می کنید ؟ چرا ناله می کنید ؟ چرا خودت را به خاک می مالی ؟ چرا ؟ و من به تو گفتم صدای گریه شهدا را شنیدم . آنها غریبانه بر غریبی خودشان گریه می کردند . آنها غریبانه به غربت ما گریه می کردند ... و من صدای شکسته شدن دل شهدا را شنیدم و شنیدم که شکایت به آسمان می بردند و اشکهایشان را ملائک به خدا نشان می دادند ...

 

گریه ما گریه فهم های ما نیست گریه ما گریه غریزه ماست ... شهدا حق دارند بر ما بگریند . این آنانند که سزاوار گریستن اند ... چرا نمی گذاریم شهدا در حال خودشان باشند . چرا نمی گذاریم خلوت نازنینشان با حضور ما نشکند ... بیا برویم ... بیا بگذاریم بی صدا و غریب گریه شان را بکنند ...

 

دوستی می گفت : چرا شهدا با ما حرف نمی زنند مگر نه اینکه زنده اند مگر نه اینکه ما به زیارتشان آمده ایم ... چرا ساکت اند ؟

دلم می خواست می گفتم : ما اگر انگشتمان را از گوش بیرون بکشیم فریادهایشان را می شنویم ، ما اگر چشمهایمان را از اشک دروغین پاک کنیم اشکهایشان را می بینیم . ما خودمان را عجیب به نفهمی زده ایم و خیال می کنیم اگر ما خود را نمی بینیم ، آنها هم ما را نمی بینند ... دوست نداریم این سکوت این بی تفاوتی این آرامش ساختگی مان بهم بریزد . سرمان را در لاک اشک و آهی فرو برده ایم و به خودمان قبولانده ایم که داریم راه آنان را که نرفته اند ادامه می دهیم ... ما با هرزگی هایمان ، با بی مسئولیتی هایمان ، با ترس ها و عنادها و لجاجت هایمان و با دروغ ها و تنبلی ها و سستی هایمان ... داریم راه چه کسی را ادامه می دهیم . داریم راه چه کسی را پشت سرمان هموار می کنیم ...

 

 

... ما از اردوی جبهه چیزی برنداشتیم جز مشتی خاک در پلاستیک های گره زده و چفیه هایی که نمی دانم چقدر دلشان می خواست مال ما نبودند ... دلشان می خواست فرش خانه پرندگان می شدند. زیر پای رهگذران می افتادند با آبهای اروند می رفتند ولی مال ما نمی شدند ... دوست من از من نرنج من هم مثل تو دستهایم خالی است شاید خالی تر از مال تو ... چشمهایم هم خالی است ... کاش چیزی داشتم کاش چیزی فهمیده بودم ...

 

... بیا صادقانه نگاه کنیم ما پس از بازگشت چه شکلی شده ایم . آیا ما شبیه آن انبوه پرندگان مشتاقیم که نیمه شبی تا آسمان پرواز کردند یا ...

 

یادت هست چقدر روی مزار شهدا زانو زدیم و اسمهایشان را خواندیم و فکر کردیم چقدر هوا گرم است . پیشرفت که کردیم گفتیم چقدر آنها مشتاق و مبارز بوده اند که در این هوا در این جهنم آنهمه پایداری از خود به جا گذاشتند ... خاک بر سر ما که شهید را درک نکرده ایم و گرنه نمی گفتیم چه هوای گرمی چه طور اینجا تاب می آوردند ... وای بر من وای بر ما من می گویم چه طور به غیر از اینجا را تاب می آوردند آنها مال همین جا بوده اند اینجا نیستان آنهاست ما نی بریده را درک نکرده ایم . ما این حس بریدگی و پیوستگی را نمی فهمیم ما را همان اشکها بس ...

 

باور کنید که نفهمیده ایم باورکنید که نفهمیده اینجا آمده ایم  ... اگر فهمیده بودیم رفته بودیم رفته بودیم و آسمان نزدیک می شد ما درکی نکردیم و به این خاطر است که هیچ ثمری نداریم هیچ حاصلی نداریم دستهای ما همین طور عقیم و بی ثمر مانده اند . ما خود را زیر باران بردیم اما چه بردیم  ، زمین شوره ای که بذری در آن نمی روید ... و ابرها را مایوس می کند ما رفتیم تا زیر بارش رحمت شهدا زمین دلها و دستهمایمان را بذر بپاشیم . ما باران داشتیم بذر نداشتیم . زمین آماده نداشتیم و سیلی آمد و خانمان ما را کند و برد و فقط چشمهای ما را به کم نوری و ضعف رساند وگرنه گریه هایمان نور چشمهایمان می شد ، اندوهمان مایه رشد .  ما سعی کردیم غربت ها را با شلوغی ها و جمع ها پر کنیم ما آرامش را از بیرون می جستیم که به ناآرامی رسیدیم . آرامش ما در خود ما بود و ما ناآرامش می خواستیم .

 

 

دوست من شانه تو آیا خمیازه نمی کشد . شانه تو آیا آن شانه های شکافته از خمپاره ها را به یاد نمی آورد ؟ نگاه کن ...

نورها در جریان اند ... تو چرا محرومی ... تو چرا معامله نمی کنی و چیزی برنمی داری ... آن بهترین را بردار ، نگاه کن چقدر تو را می خواند ...

 

راه باز است . راهها آن راه گشایان نورانی گسترند . راهها را با چراغ خون روشن کردند . راهها را با بدنهای مقدسشان سنگفرش نمودند . راهها را به پاره های تنشان آذین بستند . تو چرا در خلوت تاریکی نشسته ای تو چرا مانوس تیرگی شده ای تو چرا حرفی برای آسمان نمی زنی مگر شوق آبی شدنت مرده است ...

 

نگاه کن ببین چقدر آفتاب نزدیک است چقدر آسمان صاف و شفاف است نگاه کن آن همه شیدای نور که نورانی شده اند چطور برای ما دست تکان می دهند چطور منتظر و مشتاق چشم به راهها دوخته اند تا من و تو قدمی برداریم من و تو تکانی بخوریم و چوب زیر بغلهایمان را در جوی بیاندازیم و بدویم نگاه کن جای گریه نیست گریه فرصت تو را می گیرد و بالهایت را خیس می کند بپر فصل رهایی می گذرد و ابرها از راه می رسند ، بپر

 

ای راه که به قدمهای من مشتاقی ای راه که مرا بسوی خود می خوانی ای راه که بر تن ها تو جاپاهای نازنینی نقش بسته است سلام مرا به آن قبیله عاشق برسان سلام مرا به آن مایه معاشقه و مهر برسان سلام مرا به آن پرستویی برسان که پلی ساخت از خاک به رود و از رود به خاک و بگو که برایم پلی بسازد از خاک به خدا ... من منتظرم ... به خدا بگو که فاصله را بردارد که من به آن قبیله عاشق سخت عاشق شده ام ... بیا برویم بیا کاری بکنیم . بیا نگذاریم آن همه چشم معصوم خیره بماند و آب بریزد بیا از این زمین خفته باری برداریم بیا مسخرگی نکنیم . بیا این قدر دلشان را نسوزانیم . بیا راهها را سد نکنیم که راهی بسازیم . بیا ناتوانها را به دوش بگیریم بیا کمک کنیم بیا نخندیم به کلاغها ، به سوسکها ، به حقیرها ... بیا خودمان را از دوش بیاندازیم و کسی را با خود ببریم ... جیب هایت را دانه باران کن تا زمینی پیدا کنی و بکاری دانه هایت را ... مشت مشت بپاش نه دانه دانه و دانه دانه مراقبت کن نه مشت مشت . باران را تو باید فراهم کنی ، آنقدر فریاد بکش که حنجره ات زخمی شود و ابرها را بخوان و آبها را هدایت کن .

 

فکر نکن کار، کار یک شبه است کار ، کار ابدی است ... بیا جاده مردمان را آسفالت کنیم بیا از دلهایشان راه بکشیم تا خدا ... بیا به خدا نزدیک تر شویم ... بیا بالا برویم تا نزدیک شود ... بیا چشم باز کنیم تا او را در آغوش ببینیم  . تا او را نزدیک لمس کنیم . جاده دلها تاریک است . جاده دلها پر از گرگ خون آشام است ... جاده دلها سنگلاخ است ... بیا بهانه نگیریم ... بیا ساده باشیم ... به خدا دیر نشده ... به خود خدا دیر نیست

 

بیا قول بدهیم ، بیا به آن قبیله عاشق پیمان ببندیم . بیا تا دیر نشده تا چشمهای منورشان را از جاده ها بر نداشته اند راهی شویم . بیا قول بدهیم که آمده ایم بیا بگوییم که کوچه های بن بست تمام شده اند . بیا قول بدهیم که گلها را فقط بو نکنیم ، گلها را نقاشی کنیم ، گلها را پخش کنیم ... بیا قول بدهیم خدا را راضی کنیم . خدا را پیدا کنیم ،‌بیا قول بدهیم پرده چشمهایمان را سالی یکبار ،‌عیدی یکبار در اردوی جبهه ، تمیز بشوییم . بیا آنها را که تا خدا پل بستند و نشکستند ، فراموش نکنیم ...

 

گوش کن صدای همه شان می آید ... نگاه کن آن طرف جاده ، دارند سرمی کشند . چشمهای بی قرارشان چه می درخشد ... بیا ... بیا شهید بشویم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 0:36  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM