![]() |
![]() |
|
| اللهم اکشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضوره وعجل لناظهوره انهم یرونه بعیداونریه قریبا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
صداي انفجار آمد. ... سنگرش رفت هوا ! ... هر چه صدايش زديم، جواب نداد. ... رفتيم جلو. ... سرش پر از تركش شده بود. ... جيبهايش را خالي كرديم. ... يك كاغذ جالب توش پيدا كرديم. تو كاغذ نوشته شده بود: شــنــبــــه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل يك شنبـه: زود تمام كردن نماز شب دو شنـبــه: فراموش كردن سجده شكر يوميه سه شنبه: شب بدون وضو خوابيدن چهارشنبه: در جمع با صداي بلند خنديدن پنجــشنبه: پيش دستي فرمانده در سلام كردن جــمــعــــه: تمام نكردن صلواتهاي مخصوص جمعه و رضايت دادن به 700 تا اسمش حسيني بود. « تازه رفته بود دبيرستان. »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
آشناي هميشه غريب… در اطاق كوچك انديشه ام تنها نشسته بودم كه ناگهان غريبه اي وارد شد . سراپاي وجودش را خاك گرفته بود . از نگاه خسته و بي رمقي كه داشت اينطور بنظر ميرسيد كه از گذشته اي نچندان دور مي آيد .با چفيه اي كـــه بر گردن داشت دانه هاي درشت عــــرق را از پيشانيش پاك كرد . سلام كــردم . جواب داد . بـه لبانش نگاه كــردم ، از فرط تشنگي ترك خورده بود . از من پرسيد ميداني براي رسيدن به رود فرات بايد از كدام سمت بروم ؟ گفتم فرات خيلي از اينجــا دور است . كوزة آب را برداشتم و درون كاسة سفالي از آب پر نمودم .پيش رفتم گفتم مثل اينكه خيلي تشنه اي ، بسم الله . كاسة آب را گرفت و نگاهــــــي به درون آن انداخت امّا ننوشيد ! به چهره اش نگاه كردم ، جواني بود رشيد و خوش سيما با لباسي خاكي رنگ و كوله اي همرنگ آن .هرزگاهي انگار كـه از درد ي رنج ميبرد و آثار آن در چهــره اش پديــدار مي شد . پرسيدم : خسته اي ؟ جواب داد : آري ، خيلي خسته ام .گفتم از كجا مي آيي ؟ گفت : از قلب آتش و خون ..! گفتم قلب آتش و خـون كجاست ؟ گفت در آنجائي كه زمان كودكي تو بود . . ! گفتم زمان كودكي من كجاست ؟ گفت همانجائـي كه ، جنگ بود ، دشمن بود ، آتش بود ، گلوله بود ضجّه و شيون بود عطش بود و شوق شهادت . . . گفتم زخمي شدي ؟ گفت آري . امّا نه آنجا بلكه همينجا . گفتم اينجا كه جنگ نيست اينجا آرامـش است وديگر هيچ خبري از جنگ نمي شنوي . گفت نه اينجا قتلگاه حقيقت است و دشمن هنـوز در كوچه ها و خيابانها ست ، امّا همه غافلند .گفتم از كجــا ميداني ؟ گفت از رنجــي كه در قلب خود و از دردي كه در پشت خود احساس ميكنم .دوباره به چشمانش خيره شدم . نمي دانستم چــه بگويم زبانـم بند آمده بود . لحظه اي به هم خيره شديم كه اوگفت : پس نشانـــي فرات را نمي دانـــي ؟ گفتم نــه شرمنده ام . گفت : عيب ندارد خودم پيداش ميكنم مثل بقية بچّـه ها . كاســة آب را بــه مــن داد و خداحافظي كرد . گفتم چرا آب نخورديد لبخندي زد و گفت الان چندين ساله كه تشنة آب فراتم . وقتي ميرفت جاي زخمي كهنه را در پشتش ديدم كه هنوز از آن خون جـــــاري بود . وقتي از من دور ميشد تازه حس كردم او چقدر برايم آشنا بود و چقدر به من نزديك بود . امّـا ديگر او رفته بود و در اطاقم جزء بوي عطرگل ياس چيزي از او باقي نمانده بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|