![]() |
![]() |
|
| اللهم اکشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضوره وعجل لناظهوره انهم یرونه بعیداونریه قریبا |
|
چمران،سردار خوبي ها امام خميني (ره) "چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروههاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد. هنر آن است كه بيهياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير." جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.» اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند. گفته بود « مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم . چه قدر دلم می خواهد به ش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم. وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه . رفت پیش امام . گفت « باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. » برگشت و همه را جمع کرد. گفت « آماده شوید همین روزها راه می افتیم » . پرسیدیم «امام؟» گفت «دعامان کردند.» تلفنی به م گفتند « یه مشت لات و لوت اومده ن ، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم . » رفتم و دیدم .ردشان کردم . چند روز بعد ، اهواز ، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان . یکیشان گفت « آقای دکتر خودشون گفتن بیاین . » می پریدند؛ از روی گودال ، رود ، سنگر . آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند. داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی ، صورت مقدم پور و پشت دکتر. از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.» و چمران شهيد شد... "در اين لحظات اخر عمر ، ابروي مرا حفظ كنيد.به شما قول مي دهم كه پس از جند لحظه همه ي شما در استراحتي عميق و ابدي، ارامش خود را براي هميشه بيابيد.ديگر شما را زحمت نخواهم داد.ديگر به شما بي خوابي نخواهم داد.از درد و شكنجه ،ضجه نخواهيد كشيد.از بي غذايي و گرما و سرما شكوه نخواهيد كرد.... اما در اين لحظات حساس،لحظات وداع با زندگي و عالم،لحظات لقاء پروردگار،لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
در تاريكي حسينيه بچه ها از درد به خود مي پيچيدند.همه خوب مي دانستند شايد اين اخرين باري باشد كه مي توانند از ته دل گريه كنند.همه ارزش نفس هاي هم را مي دانستند .هيچ ضمانتي وجود نداشت كه فردا روز، كسي مثل بغل دستي شان در كنارشان بنشيند وبا هم گريه كنند.هيچ ضمانتي وجود نداشت كه فردا روز ، كسي سرش را به راحتي امشب حسينيه،بر شانه ي بغل دستي بگذارد و اشك هاي شور هم رزمش را بچشد.هيچ كس نمي دانست آيا اين جمع ها تكرار خواهد شد يا نه.باهوش تر ها فهميده بودند اين اخرين باري است كه انسانهايي يكدل ،يك جا جمع مي شوند! فردا انها كه عوض نمي شدند ،در تلاش براي معاش بودند و انها كه عوض مي شدند.ديگر تفكر شب عمليات در خاك هاي جنوب مستحيل مي شد.حر فهاي جبهه را براي هيچ كس نمي شد تكرار كرد .چه كسي مي فهميد سربند "يا زهرا" يعني چه؟...چه كسي مي فهميد،نوجوان 14 ساله اي كه پشت لباسش مي نويسد "مي رويم تا انتقام سيلي مادرمان را بگيريم" چه مي خواهد بگويد؟...مادري كه اهل هزار و چهارصد سال پيش بود، و فرزند چهارده ساله اش امروز براي انتقام به پا خواسته است .اين حرفها را هيچ كس نمي فهمد،حتي اگر سالها مداح باشد!!!.............. اللهم ارزقنا توفيق الشهادة..... اللهم عجل لوليك الفرج به حق زينب(س) ارميا.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
غم فراق تو در باورم نمي گنجد.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
ما را نظري به غير الله مباد بر درگه عشق غير از اين راه مباد هر چند كه دست ما به جز اه مباد از دامن اهل بيت كوتاه مباد
اي زليخا دست از دامان يوسف باز كش تا صبا پيراهنش را سوي كنعان اورد ببوسم خاك پاك جمكران را تجلي خانه يپيغمبران را خبر امد خبري در راه است سر خوش ان دل كه از ان اگاه است
شايد اين جمعه بيايد ... شايد پرده از چهره گشايد ... شايد
روحش شاد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
خرمشهر،شهر خون،آزاد شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|