![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه |
|
در خانه ي خديجه (س) ، به انتظار محمد(ص) مي گويند سفرهاي زيارتي دعوتي است، يعني بايد دعوت كنند تا بروي . سال گذشته همين موقع مرا دعوت كردند به سرزمين مهر و وحي . هفته ي دوم سفر رفتيم مكه .شب بعثت رسول الله ، بچه هاي همسفر براي احرام بستن اماده شدند .با 48 ريال سعودي ،يك ماشين هايس گرفتيم براي رفت و برگشت به مسجد تنعيم و محرم شدن. به جا اوردن اعمال عمره ي مفرده در ان شب ،به ياد ماندني و زيبا بود ؛ اما دلها ارام و قرار نداشت . بچه ها بعد از تمام شدن اعمال ، با تعويض حوله هاي احرام راهي غار حرا شدند تا طلوع خورشيد ان روز را با ياد محمد (ص) و نداي جبرئيل روي كوه نور به تماشا بنشينند.دو نفر از دوستان هم حس و حال هم بودند، كه ما نه توان رفتن داشتيم و نه ماندن را تاب مي اورديم . دلشوره و دلتنگي انگار همه مان را فرا گرفته بود.به ذهنم رسيد حالا كه همه به استقبال محمد مبعوث شده در غار حرا رفته اند، ما به جاي ديگري برويم . محمد (ص) بعد از بعثت به خانه امد و خديجه (س) بدن او را كه مي لرزيد پوشاند و به او ايمان اورد. يكي از رفقاي همراه ، حدود تقريبي خانه ي خديجه (س) را مي دانست .رفتيم در خانه ي خديجه (س) ، نشستيم به انتظار محمد مبعوث شده ...انجا ، بار ديگر انتظار برايم ، معني شد... پناه برديم به كتاب مفاتيح الجنان كوچكي كه به هزار پنهان كاري از ديد خادمان به حرم مي برديم و گوشه اي خلوت از حرم مشغول مي شديم. مفاتيح را كه گشوديم دعاي فرج حضرت صاحب الزمان (عج) امد. در خانه ي خديجه ، به انتظار محمد ، شروع به خواندن دعاي فرج مولا كرديم ... براي يك عمر زندگي ، همان يك شب كفايت مي كرد.
امير اسماعيلي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:53 توسط نی لبک |
|
|
دلم لک زده برا یه درد دل با حال... نمی دونم چرا نمی تونم... گفتم می رم اعتکاف...سه روز ، راحت همه ی حرفای دلم رو می زنم و سبک می شم، برمی گردم، ولی.... خیلی سخته اگه به ادم یه فرصت عالی بدن ولی ادم نتونه ازش استفاده کنه...خیلی سخته بری یه جایی که بتونی همه چی رو راحت بگی ولی نتونی بگی.... زبونت قفل بشه...دلت دیگه باهات نباشه...اشکات یاریت نکنه...ویه لحظه....همه چی تموم بشه... بخدا وحشتناکه...وحشتناک........... نمی دونم امسال چی شد که موقع برگشتن به جای اینکه سبک بشم سنگین تر از همیشه برگشتم... به هر حال گذشت و تا سال دیگه باید صبر کرد برای سه روز دیگه تو ماه خدا تا بتونی توبه کنی وبه خدا بگی... خدایا! بر محمد و ال او درود فرست. و انگاه که می خوانمت صدای مرا بشنو. به من نگاه کن وقتی با تو رازو نیاز می کنم. من گریخته ام به سوی تو اینک،ودر میان دستهای توام.خسته و درمانده و زمینگیر،در اغوش تو زارزار گریه می کنم و همه ی امیدم در دستهای توست. تو می دانی که در درون من چه می گذرد،تو از نیاز های من با خبری ،تو مرا خوب می شناسی و هیچ چیز از تو پوشیده نیست. تو می دانی که من اکنون در کجای هستی ایستاده ام ،به کدام سو خواهم رفت ،در کجا اقامت خواهم کرد و گاه بازگشتن من کجاست. تو می دانی که من چگونه زبان خواهم گشود و از تو چه خواهم خواست.تو می دانی که من برای سر انجام و عاقبتم دل به کجا بسته ام. تقدیر تو بر من جاری شده است سالار من!!!.... خدای من!... حمد هماره تو را سزاست و ستایش همیشه زیبنده ی توست تا ابدی که بی نهایت است.افزون باد این حمد و سپاس و ستایش... معبودم! من عمرم را در مسیر غفلت از تو تباه کردم.جوانی ام را در مستی دوری از تو پوساندم.به خودم ظلم کردم و نفهمیدم.در خسران زیستم و ندیدم.در منجلاب بودم ودر نیافتم. خدای من! اکنون این من،بنده ی تووبنده ی فرزند تو ایستاده ام در میان دستهای اختیار توواویخته ام به ریسمان کرم تووسرسپرده ام به دامان لطف تو.... خدای من! تو اگر می خواستی خوارم کنی،دست به هدایتم نمی زدی.تو اگر رسوایی مرا می خواستی،اینقدر با من مدارا نمی کردی... اله من! اگر در مقایسه با طاعتی که باید بشوی ،عمل من ناچیز است-که هست-در عوض امیدم به تو بسیار است.تو برترین اروزی منی... خدایا! اگر هر که را تو از انسان می ستانی ،خود جایش نمی نشستی،چه سخت بودبریدنها و از دست دادن ها واکنون چه حلاوت غریبی دارد این گسستن هاو پیوستن ها. این رفتنها وجایگزین شدن ها. تو بمان در ازاء روانه کردن همگان.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:32 توسط نی لبک |
|
|
پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله): "خداوند متعال در هر روز صد و بيست رحمت بر خانه کعبه نازل مي فرمايد، شصت رحمت از آنِ طواف کنندگان، چهل رحمت از آن معتکفان و بيست رحمت از آن تماشاگران است" بعد مدتها دوری بالاخره قسمت شد با این پست به روز بشه وبلاگ... همه ی حرفام یه جورایی گم شدن.نمی دونم چی بگم...فقط... خدایا کمکم کن تو این سه روز.....
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:16 توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|