تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

خدایا!

سبک امده ام وبا دستهای تهی،سنگین بازم گردان...

خدایا!

 

سنگین امده ام وبا کوله باری از گناه،سبک بازم گردان...

 

 

خدایا!

 

بازم مگردان!.....

 

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

 

اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:56  توسط نی لبک | 

 

می خواستم برا شروع هفته ی دفاع مقدس یه مطلب خوب بنویسم ...یه مطلبی که ....

خلاصه نشد...

ولی یه مطلب پیدا کردم،خیلی قشنگه.(فکر کنم مال خود فرزند شهید بود ...)دستش درد نکنه ...عالی بود...

همه می دونیم که تو یه همچین روزایی ، به ایران ،به خاک وطن عزیزمون ،تجاوز کردن و جنگ به وجود اومد. یه عده رفتن برا دفاع ،برا اینکه کسی حتی یه وجب از خاک کشورمون رو نتونه از ما بگیره، برای اینکه هیچکی نتونه به دین و ایمان وجان و ناموس مردم این کشور کوچکترین تعرضی بکنه.رفتن تا ما به آسایشی که الان داریم برسیم.....

ولی این میون یه عده ای سایه ی زندگیشون رو از دست دادن ...دست مهربون پدرشون رو دیگه روی سرشون نمی دیدن...دیگه نمی تونستن به کسی بگن ....بابا...

این مطلب برا بچه هاییه که همیشه منتظر جواب نامشون هستن...منتظر اومدن مسافرشون از سفر...منتظر شنیدن یه بار "عزیز دل بابا"،از زبون خود بابا...

 

**************************************

آقاي پدر سلام،

اميدوارم حال شما خوب باشد و از كارهاي بد من ناراحت نباشيد. (خودم مي‌دانم كه مامان منصوره هميشه چُغليم را مي‌كند.) ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن، بابايت بر مي‌گردد. ولي آخر من كه براي شما گريه نمي‌كردم، همه‌اش تقصير اين سيدمحمد است. هسته ‌هاي آلبالوخشكه‌اش را فوت مي‌كند به من، دفتر مشقم هم كثيف شد. از همه بدتر آلبالو خشكه‌ها بود كه لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص، خدا كند بفرستندمان شوراي امنيت. به هر حال انشاالله بياييد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام،

اگر خانم ناظم نفرين هم مي‌كرد آلبالوها را پيدا نمي‌كرد. ديروز همه‌اش را با سيد محمد خورديم. حتي هسته‌هايش را...! شما نگران نباشيد. مامان منصوره هم خوب است، سلام مي‌رساند و مي‌گويد كي مرخصي مي‌گيرد بياييد، عمليات كه تمام شده، حداقل نامه بدهيد. 20 تومان هم در پاكت مي‌گذارم تا تمبر و پاكت بخريد، پول توجيبي‌هايم است كه جمع كرده‌ام، نگران نباشيد، از كيف مامان بر نداشته‌ام...

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

اميدوارم حال شما خوب باشيد، ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن، باز سيد محمد هسته‌اي شده؟ ولي من كاري به هسته‌هاي آلبالو خشكه نداشتم، من براي شما گريه مي‌كردم، اگر شما مي‌آمديد خانم ناظم و خانم مدير از شما مي‌ترسيدند و مرا به خاطر الكي دعوا نمي‌كردند. اصلاً مگر سعيد كه پسر خانم ترابي كه ناظم است آلبالو خشكه نمي‌خورد، من ديدم كه آلبالو خشكه خورد آن هم چهار تا. تازه هسته‌هايش را هم انداخت توي جيبش تا هيچ كس نبيند. پس كي مي‌آييد؟

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

حال شما كه خوب است خدا را شكر، فردا امتحان املا داريم، مامان نمي‌تواند براي من املا بگويد چون از آن قدر كه با چشمهايش خياطي مي‌كند نمي‌تواند نوشته‌ها را درست بخواند. دلم مي‌خواست يك املا هم شما براي من بخوانيد. ماجراي آلبالوها و هسته‌هايش را هم فراموش كنيد. اين صدام نمي‌خواهد برود تا شما بياييد؟! باباي همه بچه‌ها آمده‌اند فقط شما نيامده‌ايد. پس كي مي‌آييد؟

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

اگر نمي‌خواهيد جواب نامه‌هايم را بدهيد، اقلش 20 تومان پولم را پس بدهيد!

پسرتان عليرضا



آقاي پدر سلام؛

خانم معلممان هم ديروز با من گريه مي‌كرد. او هميشه مي‌گويد نگران نباش بابايت مي‌آيد. خيلي كيف داشت تا حالا گريه‌اش را نديده بودم.

پسرتان عليرضا



آقاي پدر سلام؛

از امروز ديگر برايم مهم نيست كه جواب نامه‌هايم را ندهيد. 20 تومان را هم مال خودتان. از كيف مامان برداشتم. فقط كاشكي يادتان باشد عليرضايي هست كه پسرتان است. مامان مي‌‌گويد ديگر بزرگ شده‌اي، تو هم بايد بروي جنگ. ولي اگر من بيايم پيش شما مامان خيلي تنها مي‌شود.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام،

شما در جنگ تلويزيون نداريد؟ خانم معلم گفته نداريد، خيلي حيف است كه كارتون پلنگ صورتي را نمي‌بينيد، مقش‌هايم را هم نوشته‌ام و تلويزيون مي‌بينم. نگران نباشيد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

خانم معلم اين دفعه گريه نكرد، گفت گريه‌هايم الكي است. بايد مقش‌هايم را مي‌نوشتم نه اينكه پلنگ صورتي ببينم. مامان هم تلويزيون را خاموش كرده، خوش به حالتان كه تلويزيون نداريد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

ديگر حتما بايد بياييد، تلويزيون نشان داد كه صدام را گرفته بودند تازه كلي ريش داشت اگر نياييد حتماً... اصلاً يادم نبود كه شما تلويزيون نداريد. به هر حال ديگر بايد بياييد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

لابد مامان دارد كور مي‌شود. املا كه برايم مي‌خواند همين طور غلط غلوط مي‌خواند، وسطش هم گريه مي‌كرد. لابد براي چشمهايش، اين درس شهيد هم چقدر سخت است، كاش خودت برايم مي‌خواندي...

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

خيلي بدي، چراديشب كه آمده بودي توي خواب مامان منصوره توي خواب من نيامدي؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان منصوره مي‌گفت: گفته‌اي هر وقت «او» بيايد، تو هم مي‌آيي. جنگ اصلي هنوز نيامده...

پسرتان عليرضا

بابا سلام؛

خانم معلم امروز هم گريه كرد. همه‌ي بچه‌ها هم گريه‌شان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشيد او مي‌آيد. كاش او بيايد...

پسرتان عليرضا

 

**************************************




اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 1:22  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM