![]() |
![]() |
|
| اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه |
|
ای خدا عالم از این غصه خراب بشه کمه اخه این بلا اتیش زده به قلب فاطمه......
دوباره داغدار شدیم و داغدار شد پسر فاطمه....
یه عالمه حرف بود تو این دل که نمی تونم بگم....ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
داریم با خودمون چیکار می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا تموم نمیشه ؟؟؟؟؟؟چرااااااااااااااااا چرا غرق خون نمی شی...اسمون بی خبری نمی بینی چی شده......قبر امام عسگری شنیدم غبار غم...گرفته صحن خلوتش اثری نمونده از گنبد با ابهتش شنیدم برا سوزوندن دلای شیعه ها دشمنا هجوم اوردن به حریم سامرا شنیدم کبوترای حرم اواره شدن... مثل گنبد دلشون شکسته بیچاره شدن
************************************* بی بی جون برای ارامش قلب شیعه ها دستای خستتو یک لحظه ببر به اسمون
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زهرا(سلام الله علیها) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:50 توسط نی لبک |
|
|
این زینب نبود که صبر داشت، این سر بود که قاب شد و تصویر پایداری های زینب را به عنوان معرف خویشتن به اندازه ی تاریخ به تصویر کشید.... ***************************** هر روز وقتی برمی گشتیم، بطری آب من خالی بود، اما بطری مجید پازوکی پر بود.توی این حرارت آفتاب، لب به آب نمی زد، همش دنبال یک جای خاص می گشت.نزدیک ظهر روی یک تپه ی خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بودیم و دید می زدیم که مجید بلند شد.خیلی حالش عجیب بود.تا حالا این طور ندیده بودمش.هی می گفت پیدا کردم... این همون بلدوزره.... یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند.روی سیم خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر.مجید بعضی از آنها را به اسم می شناخت. مخصوصا آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند.جمجمه ی شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود.مجید بطری آب را برداشت،روی دندانهای جمجمه می ریخت و گریه می کرد و می گفت:"بچه ها !ببخشیداون شب بهتون آب ندادم... بخدا نداشتم...تازه،آب براتون ضرر داشت!..." مجید روضه خوان شده بود و... ************************* خدایا! همانگونه که طعم شیرین پیروزی را پس از آن روزهای سخت و طاقت فرسا ،به ما چشاندی،به این انتظار تلخ با ظهور منجی و موعودت خاتمه بده.... **************** پ.ن... ببخشید که دیر شد... پ.ن... عید گذشته ی همگی مبارک باشه...عید تولد بی بی حضرت زینب(سلام الله علیها) پ.ن... سالروز فتح خرمشهر رو به همه ی شما هایی که تونستین اون رو از دشمنا پس بگیرین تبریک می گم... و یه نکته.... این روزا حال و هوا یه کم دلگیر تر از روزای گذشته نیست؟؟؟!!!...
******************************************* اتشی دادی به خرمن خوب می دانم که چیست
کوله باری غم به دامن خوب می دانم که چیست
با تمام درد بازو،با وجود چشم کم سو دست بر دیوار رفتن ،خوب می دانم که چیست درد پهلو، زخم سینه ،راه رفتن مشکل است *"از نفس تنگی نشستن ،خوب می دانم که چیست"*
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب(سلام الله علیها) |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:24 توسط نی لبک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است |
|
RSS
|