تبليغاتX
نی لبک عشق
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه

 بازم دلم گرفته و حالم خراب است نمیدانم چه کنم...

 شاید دلتنگم ...

باز یاد قدیما کردم، یاد آن روزهایی که حال و هوایی بود و دلتنگی، نه دلتنگی الان، دلتنگی عشق و آن دلتنگی ، دلتنگی بود و حالا دلم برای آن تنگ شده؛ نمیدانم برای آن زمانها ..... شاید دلتنگم...

 دلم برای خاکریزهای طلائیه ، راکدهای عمل نکرده شلمچه ، برای نیزارهای چزابه ، برای رملهای فکه ، برای غرش مردانه کرخه و برای سکوت همیشه سرخ اما طوفانی اروند ، برای سکوی پرتاب شهدا یا بهتر بگویم سکوت بی بدیل و بی برگشت دو کوهه ، برای تپه های الله اکبر ، برای اندیمشک همیشه قهرمان ، برای خرمشهر و آبادان ، سوسنگرد و بستان ، دهلاویه و همه همه گرفته ....

نمیدانم .... شاید دلتنگم....

 دلم برای صدای تیر و ترکش هایی که زوزه کشان هوا را میشکافتند و به مقصود میرسیدند گرفته ، دلم برای آرپی جی و خمپاره شصت گرفته ، دلتنگ امانت جهاد اصغرم، که به دستها می دادند تا بار دیگر کربلا را زنده کنند و دوباره حسین (ع) را فریاد بزنند ... همان کلاش را میگویم ... تنگ شده ،

 دلم برای آرزوی هر عاشقی که منتظر بود تا با او دست دهد و خیر مقدم بگوید که شراب ناب مستی همان شهادت را بنوشاند و بنوشد منظورم تیر و ترکش هاست ، گرفته ...

نمی دانم چه بگویم ، نمیدانم چه کنم ، دلم برای صدای مناجاتهای شبهای عشق و ایثار گرفته ، دلم برای ناله های شب عملیات گرفته و دلم هوای شبهای عشق کرده ، آیا می شود که باز هم بشنوم و ببینم ؟ خدا میداند . به هر ترتیب فقط تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که نمیدانم ... شاید دلتنگم...

 باز دلتنگ رفتنم ، باز مجنونم و باز خرابم. کاش می شد ... کاش می شد کربلایی می شدیم... ..............

 

قلم عشق...

 

دوباره دلتنگی...

خداوندا! باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است و

 این،ماییم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم...

***************************************** 

اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب(سلام الله علیها)

التماس دعای فرج...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 5:0  توسط نی لبک | 

 

شعری برای جنگ...

 

 

خون دماغ که می شوم

 

هفت محله بالاتر هم می فهمند

 

ترقه های چهارشنبه سوری

 

دلم را می لرزاند

 

پدرم

 

برای سرب های خیابان هم ماسک می زند

 

پنج دقیقه اگر دیر کند

 

مادرم

 

تمام شهر را تلفن می زند

 

بچه ی جنوبی نیستم

 

که خمپاره دستم را برده باشد

 

وبغل دستی ام نفهمیده باشد

 

خس خس هیچ حنجره ای

 

خواب شبهایم را نمی دزدد

 

حیاتمان بوی انتظار نمی دهد

 

هیچ بمبی هم

 

اتاق خوابمان را نخوابانده است

 

من

 

چگونه از جنگ بگویم؟!...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:40  توسط نی لبک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است

نوشته های پیشین
خرداد 1388
مهر 1387
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
فروردین 1384
پیوندها
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
بازمانده ي تنها(سيد محمد انجوي نژاد)
یه عاشق دیوونه
امتداد
المهدی طاووس الاهل الجنه
دست نوشته های سید مهدی شجاعی
پرواز تا خدا
ارمیا
فریاد سکوت
شميم يار
یک سبد ارزوی کال
فریاد من
نمک
انتظار فرج
چشمه ی آفتاب
مین و من
جوانان منتظر المهدی
روح و ریحان
لوح
خیبر شکن
ترنم انتظار
خاطرات جبهه
علمدار
ترانه ی سحری
بهشت رضوان
کامران نجف زاده
پایگاه اینترنتی سبز سرخ
واحد تدارکات خواهران(وبلاگ ابجی های با حال کانون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM